متن زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زهرا حکیمی بافقی
بگو تا چند دریای دیگر
تلاطمِ درونم
باید طوفانی باشد؟
بگو تا چند موج دیگر
باید اوج بگیرد
سرکوبیِ ساحلِ احساسم؟
بگو تا چند؟
زهرا حکیمی بافقی (کتاب ترنّم احساس)
چقدر مات شود شطرنجِ دلم
شاهِ رُخت را؟
تا کی ماهی قلبم
در شطّ رنج
شناور باشد؟
زهرا حکیمی بافقی (کتاب ترنّم احساس)
چقدر محو شوم هر روز
در تکراری های دل؟
چقدر محو شوم هر روز
در مات های آیینه ی احساسم؟
زهرا حکیمی بافقی (کتاب ترنّم احساس)
چرا نمی شود تمام
سرایشِ احساس؟
چرا واژه نمی رساند
نارساییِ دلم را؟
زهرا حکیمی بافقی (کتاب ترنّم احساس)
چقدر بی تاب باشد
تابشِ شیدِ درونم؟
چقدر بی تابانه
تلالو بزند
خورشیدِ دلِ پرخونم؟
زهرا حکیمی بافقی (کتاب ترنّم احساس)
چقدر بنویسم
از عشقی
که پرکرده است
گل دشتِ وجودم را؟
چقدر واژه شود دلِ من
دردهای نهانش را؟
چقدر احساس بکارم
تا محبّت بر دهد؟
زهرا حکیمی بافقی (کتاب ترنّم احساس)
تا خدا هست میان دلمان/
فارغیم از غم آب و غم نان/
زیرِ بارِ نگهِ شب نرویم /
واژه سازِ تبِ ظلمت نشویم/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
در احساسم نهفته هُرمِ مِهری/
که می سوزاند اندامِ نهان را/
زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
از غصّه ها آزرده ام؛
از گریه ها پژمرده ام؛
از دستِ غم بر گُرده ام،
صد زخمِ کاری خورده ام؛
امّا هنوز احساس را،
دستِ جفا نسپرده ام!
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (کوتاه سروده ها)
درکم کن و، ترکم نکن؛ یار/
تر کم نشد چشمم برایت/
بنگر چه سان با جان نشسته/
سرتاسرِ حسّم به پایت/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (بندی از یک چهارپاره)
بکش دست از سرم یارا؛ بکش یا بر سرم دستی
لبالب کن مرا از باده یا خالی کن از مستی
نوازش کن مرا با مِهر؛ یا... درگیرِ غم ها کن
هر آن گونه، که می خواهی، تو با حسّ دلم تا کن
دلم رقصد به هر سازی، که می سازی...
گرمای نفَس، خفته در احساسِ ترِ توست/
گرمایشِ جان از گُلِ قند و، شکرِ توست/
از عاطفه ی پُرتبِ «تو»، من چه بگویم/
در سنبله جای تپشِ شهرِورِ توست/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
شهریورِ شورشگرِ احساسِ تو دریاست/
پیوسته پُر از، صد تپشِ خاطره افزاست/
نارنجیِ رویای دلت، جنسِ گُلِ هور/
خورشیدصفت، نقش گرفته ست و چه زیباست/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
امردادی:
می شود گفت، با صفای جان
هر کجا، از سرور، بنیادی ست؟
می شود با هوای دل، حس کرد
سینه سرشارِ آبِ آزادی ست؟
کاش می شد؛ نمی شود؛ امّا
وقتی احساسِ جانِ شورش زا
مملو است از، سرایشِ غم ها
بی قرار از، جفای بیدادی ست
ظلمِ بی...
حسّ مردادِ عطش:
جوششِ موجِ تپش، تکرار شد
حسّ مردادِ عطش، تبدار شد
دخترِ احساسِ رویای دلم
از ازل، با مِهرِ تو، بیدار شد
من به دنیا آمدم؛ تا بشنوم
گرمیِ مهری که با دل، یار شد
هُرمِ سینه، آتشی شد پُرشرار
سوزشِ نبضِ دلم، بسیار شد
لحظه های گرمِ...
من به دنیا آمدم؛ تا بشنوم/
گرمیِ مهری که با دل، یار شد/
زهرا حکیمی بافقی (کتاب نوای احساس)
لحظه های گرمِ احساساتِ من/
داغ تر، از بوسه های یار شد/
در انارستانِ داغ بوسه ها/
سینه از سرخی، چنان گلنار شد/
زهرا حکیمی بافقی (کتاب نوای احساس)
وقتی از دل می نوشت این سرنوشت/
نقطه ی دل، خارج از پرگار شد/
زهرا حکیمی بافقی (کتاب نوای احساس)
آرزو بود آن چه از دل گفته ام/
حسّ غم، در سینه ام، انبار شد/
آرزو مانده، به قلبم؛ تا که دوست/
بشنود حرفِ دلی که: خوار شد/
زهرا حکیمی بافقی (کتاب نوای احساس)
در قمارِ زندگانی شد خُمار/
چشمِ احساسی که در ره، تار شد...
زهرا حکیمی بافقی (کتاب نوای احساس)
آرزو مانده به قلبم تا که دوست/
بشنود حرفِ دلی که: خوار شد/
خارِ غم در پای قلبم می رود/
هرکجا پا می نهم پُرخار شد/
زهرا حکیمی بافقی (کتاب نوای احساس)