این سکوت یک جور زبانی است که ما نمیفهمیم...
سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاریست که این شگفت ترین نوعِ خویشتن داریست تمامِ روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما شبم قرینِ شکنجه دچار بیداریست
پرواز هم دیگر رویای آن پرنده نبود دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند
من اتفاقی بودم که انگار تنها در چشمان تو رخ میداد...
شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست!
باران اضلاع فراغت را می شست. من با شن های مرطوب عزیمت بازی می کردم و خواب سفرهای منقش می دیدم. من قاتی آزادی شن ها بودم. من دلتنگ بودم. در باغ یک سفره مانوس پهن بود. چیزی وسط سفره، شبیه ادراک منور: یک خوشه انگور روی همه شایبه را...
من! با سیاهی دو چشم سیاه تو، خواهم نوشت بر هر کرانه ی این باغ دستی همیشه منتظر دست دیگرست! چشمی همیشه هست که نمیخوابد!
گفتی: - کجاست خانه ی خورشید؟ گفتم: - حریم سینه ی عاشق.
شرح این , از سینه بیرون می جهد لیک می ترسم که نومیدی دهد. نی مشو نومید, خود را شاد کن پیش آن فریادرس , فریاد کن.
من در پناه شب از انتهای هر چه نسیم است می وزم من در پناه شب دیوانه وار فرو می ریزم با گیسوان سنگینم در دستهای تو!
تمام خندههایم را نذر کردهام تا ... تو همان باشی کہ صبحِ یکی از روزهای خدا عطر دستهایت دلتنگیام را بہ باد میسپارد...
میخواستم که سیر ببینم تورا...؛ نشد! ای چشم بیقرار! چه جای خجالت است؟!
احتیاط باید کرد ! همه چیز کهنه می شود و اگر کمے کوتاهے کنیم عشق نیز.........!
هر چه از دست میرود بگذار برود... چیزی که به التماس آلوده باشد را نمیخواهم... حتی زندگی...
رحم کن بر دلِ بی طاقت ما ای قاصد ناامیدی خبری نیست که یکبار آری!
منم آن شکسته سازی که توام نمی نوازی چه فغان کنم ز دستی که گسسته تار ما را
آنچه عشق ِ تو به روز ِ من ِ مجنون آورد مثل دعوای دو اوباش تماشا دارد…
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت به شرط آنکه گه گاهی تو هم از من کنی یادی
وای بر آن روزی که چیزی حتی عشق عادتمان شود ! عادت همه چیز را ویران میکند از جمله عظمتِ دوست داشتن را تفکرِ خلاق را عاطفه جوشان را ... عاشق کم است ، سخنِ عاشقانه فراوان ... روزگاریست چه بَد ! که دیگر کلامِ عاشقانه ، دلیلِ عشق نیست...
هَم دعا کن گره از کار تو بُگشاید عِشق هَم دعا کن گره تازه نیفزایَد عشق!
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را ...
تو نیستی و هنوز مورچه ها شیار گندم را دوست دارند و چراغ هواپیما در شب دیده می شود عزیزم هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر میگیرد از ریل خارج نمی شود.
در حَسرت تو میرَم و دانم تو بى وَفا روزى وَفا کُنى که نیاید به کارِ مَن....
کسی در خواهد زد، و خواهد آمد. کسی که چشمان تو را خواهد داشت و همان حرفهای تو را خواهد زد. و من او را نخواهم شناخت...!