احتیاط باید کرد ! همه چیز کهنه می شود و اگر کمے کوتاهے کنیم عشق نیز.........!
هر چه از دست میرود بگذار برود... چیزی که به التماس آلوده باشد را نمیخواهم... حتی زندگی...
رحم کن بر دلِ بی طاقت ما ای قاصد ناامیدی خبری نیست که یکبار آری!
منم آن شکسته سازی که توام نمی نوازی چه فغان کنم ز دستی که گسسته تار ما را
آنچه عشق ِ تو به روز ِ من ِ مجنون آورد مثل دعوای دو اوباش تماشا دارد…
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت به شرط آنکه گه گاهی تو هم از من کنی یادی
وای بر آن روزی که چیزی حتی عشق عادتمان شود ! عادت همه چیز را ویران میکند از جمله عظمتِ دوست داشتن را تفکرِ خلاق را عاطفه جوشان را ... عاشق کم است ، سخنِ عاشقانه فراوان ... روزگاریست چه بَد ! که دیگر کلامِ عاشقانه ، دلیلِ عشق نیست...
هَم دعا کن گره از کار تو بُگشاید عِشق هَم دعا کن گره تازه نیفزایَد عشق!
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را ...
تو نیستی و هنوز مورچه ها شیار گندم را دوست دارند و چراغ هواپیما در شب دیده می شود عزیزم هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر میگیرد از ریل خارج نمی شود.
در حَسرت تو میرَم و دانم تو بى وَفا روزى وَفا کُنى که نیاید به کارِ مَن....
کسی در خواهد زد، و خواهد آمد. کسی که چشمان تو را خواهد داشت و همان حرفهای تو را خواهد زد. و من او را نخواهم شناخت...!
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
جان جهان دوش کجا بوده ای
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی دایم گل این بستان شاداب نمیماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دختر که شاعر شود غذا میسوزد ظرفها نشسته میمانند لباسها گم میشوند اما... خانه حتما گرم خواهد ماند!
امّا خاطرت باشد! همیشه، این تویی که میرَوی، همیشه، این منم که، میمانم...!
آفرید این جَهان به خاطرِ عشق آنکه ایجاد کرد هَستی را....
کبریت بکش بانو مَن بشکه ی باروتم .. !
بنده عشق ندارد به جهان سودایی از خدا می طلبد، صحبت روشن رایی
گفتم به هیچکَس دِل خود را نمیدَهم اما دِلم برای همان هیچکَس گِرفت !
من اگر مرد بودم ؛ دست زنی را می گرفتم ، پا به پایش فصلها را قدم می زدم و برایش از عشق و دلدادگی می گفتم تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچ چیز نترسد...
همین که جسمَت کنارِ دیگریست و فکرت در آغوش من یعنى؛ آه ام........ گریبانت را گرفته...