شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
شکفته غنچه ی گلهای رنگین
رسیده صبح خوشبختی چه شیرین
مرا ای عشق لبریز از غزل کن
که دارم از تو برسر تاج زرّین
بادصبا
دلم با عکس تو حالی به حالی میشود
ببین حال خراب من چه عالی میشود
همین دل،ها !همین دل کز غم و غصه پُر است
چو بیند چشم تو از غصه خالی میشود
تو را میبینم و رد میشوی،در این میان
غرور من دوباره دست مالی میشود
درون هفت سین،عشقِ...
جهانم شد به لبخند تو زیبا
نگاهت کرده دل را مست و شیدا
دل انگیزاست صبحم با تو ای گل
که از عشق تو روزم همچو رویا
بادصبا
ناز چشم تو با یک وجب دلبری اش
روی اغواگر تو با یک وجب روشنی اش
همه گویند که او ناز ندارد، ای وای
اما من قفل شدم روی لب صورتی اش
کوثرنجفی(چشمه)
چنان دلتنگی و تنها
کو مونس ؟ !
کو یارت ؟!
که عمری در پی اش خوانی
به صد آهنگ حیرانی
تو با گیتار و یک جاده
تو و این حال بی تابی
چه داری
در نهان ای دوست
که می خوانی بگو با من
بادصبا
با عطرِ گلِ یاس ، صبا آمده برخیز
امروز ، چه با ناز و ادا آمده برخیز
چون چلچله ها مستِ غزل،رقص کنان است
پر شور و پر از عشق و وفا آمده برخیز
بادصبا
دلبر ثانیه های شعرهایم
به تو که فکر می کنم
حتی دیوارها
رقصِ می کنند
شعر ها و ابیات و تمام موسیقی ها که دیگر جای خود دارند
دلنوشته ای از امیرپاشا فدائی
دلم ، لبریز از عشق و جنون است
کجایی؟ بی تو چشمم لاله گون است
چنان ، دلتنگِ دیدارِ تو هستم
که از این حجم غم دل ، خونِ خون است
بادصبا
گل یاس و نگاه عاشقانه
هوای دل پر از شعر و ترانه
بیا ای عشق! مهمان دلم باش
که پاییز است و فصل شاعرانه
بادصبا
.
شبی با دلخوری قصد نمازی بی وضو کردم
تمام کفرِ خود را با خدایم روبرو کردم
نمودم پهن تا سجاده ام را آمدی از در
نشستم رو به قبله با تو اما گفتگو کردم
همیشه خواهشم بودَ از خدا خوشبختیت اما
زبانم گیر کرد آنشب خودت را آرزو کردم...
.
تو از عشق و محبت از وفا چیزی نمیفهمی
تو از خاموشی و از انزوا چیزی نمیفهمی
به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را
تو از پیوند آب و ناخدا چیزی نمیفهمی
دلم میسوزد از اینکه ضمیر ما زِ هم پاشید
تو از تعویض تو جای شما چیزی...
.
برایم عشقتان چون گوهری نایاب میماند
تو را هر کس که دارد تا ابد شاداب میماند
چنان با درد دل کردن برای تو سبک گشتم
که جسم من از آن موقع بروی آب میماند
اگر دریای چشم تو نباشد روبروی من
دلم چون ماهی جامانده در مرداب میماند
ببین...
.
تو را توصیف میکردم که مَردم مرحبا گفتند
پس از هر بیتِ شعرم آفرین را ،بار ها گفتند
همه وا حیرتا گفتند ، اما من نفهمیدم
که اینها را به چشمان شما یا شعر ما گفتند
من از اقلیم چشمان سیاهت شِکوِه میکردم
ولی آنها به من از خوبیِ...
او که بر ما نظری کرده مبادا نظرش برگردد
دل من رفت سراغش نگرانم خبرش برگردد
پیش تو انچه که غم دور نمودم ز خودم،میترسم
نکند تا که تو رفتی به دلم بیشترش برگردد
ترسم آنست شرابی که لبت ریخت به کامم سر شب
کم کَمَک باز به هنگام نمازم...
به دل دارم همیشه آرزویت
خوشم روزی رسد ، آیم به کویت
چنان دل برده ای از من نگارا
که هر سو دیده شد در جستجویت
بادصبا
هیچ ِ هیچم
زرد زردم مثل برگی در خزان روزگار
سرد سردم چون تگرگ آباد بی مرز و حصار
گرچه میچرخم به دور خویشتن بی واهمه
هیچِ هیچم چون حبابی در هجوم آبشار
هر سحر پیغام شادی میدهد خورشید و من
گیج گیجم مثل اعدامی که پای چوب دار
بسکه...
کوچه بی تو بودن
بدون تو هیچ اعتباری ندارم
به دنیای بیهوده کاری ندارم
چرا که نباشی همه هیچ هیچم
رگ و ریشه، ایل و تباری ندارم
من از کوچه بی تو بودن عزیزم
تمنای گشت و گذاری ندارم
کفایت کند سرخی چهره گل
نیازی به سیب و اناری ندارم...
از آنِ من و توست پریشانیِ عشق
هرصبحِ سحر آینه گردانی عشق
بلبل به سرِشاخه ی خوشبختی ما
برخیز! که سر داده غزلخوانی عشق
بادصبا
تو چون کوهی و عاشق، همچو مجنون
و من ، لیلا تر از لیلای دلخون
شده پاییز و فصلِ شاعرانه
که بی تو شاعرم با قلب محزون
بادصبا
لبخندِ تو را همیشه جانا عشق است
صبح آمده آن خنده ی زیبا عشق است
رخسار تو برده آبروی مهتاب
مهتابی و آن قامتِ رعنا عشق است
بادصبا
لبخند بزن به روی دنیا ای دوست
بفرست برایم گل زیبا ای دوست
باز این دل من کرده هوای دیدار
عشقت به سرم نموده غوغا ای دوست
اگر ماه فروزان تو باشم
چو مروارید و مرجان تو باشم
به خود می بالم از عشقت عزیزم
که هر لحظه به قربان تو باشم
بادصبا
من آن کوهم که اشک میریزد و رود می شود
رود عشقم که با سنگ به تو مسدود می شود
در کاخ ویران شده ام قصر و عمارت زده ای
سلطان عشقم که در مات تو محدود می شود
ای آنکه وقتی میشوم تنها به تو فکر میکنم
من ماهی...