شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
دو دلم،اول خط،نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم!
همه“یک”گفتم و دینم همه“یکتایی”بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم؟
ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست
به خدا،خود تو بگو،نام که را بنویسم...
خودشناسی »
گهی باران گهی طغیان گهی عالم زبهر غیر ممکن ها
گهی راه وگهی تار وگهی رویای بی اتمام
گهی روشن زبهر ارمیدن
گهی باور گهی روشن گهی خواستن زآغاز توانستن
گهی رویای زود هنگام
گهی باران بی اتمام
گهی خود های با منطق گهی رویای بی منطق
گهی...
مسیر جاده
به دوش خسته ام بگذار سر را
بخوان با من تب و تابی دگر را
تو خوبی مثل باران بهاری
که می فهمد غم گل های تر را
تماشا می کند سرشاخه ها را
مداوا می کند زخم تبر را
نگارا! در حضور ماه تابان
به رسم خود...
آن قَدَر حرف دراین سینه تلنبارشده
که دلم مثنوی« مخزن الاسرار » شده
ترسم این است که انگشت نمایت بکنم
بس که در هر غزلم ، اسم تو تکرار شده
ترسم این است که یکباره ببینم در شهر
خبر عاشقی ام ، سرخطِ اخبار شده
رفتنت زلزله ای بود که...
گاهی خیال میکنم از من بریده ای
بهتر ز من برای دلت برگزیده ای؟
از خود سوال میکنم آیا چه کرده ام؟
در فکر فرو می روم از من چه دیده ای؟
فرصت نمیدهی که کمی درد دل کنم
گویا از این نمونه مکرر شنیده ای
از من عبور میکنی...
پُر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را...
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
تمام هستی من چامه ای در وصف چشمان سیاهت را نمی ارزد. بلند آسمانی گوشه ای از یک نگاه اشتباهت را نمی ارزد. تو زیبایی ولی گیرایی ات همچون شرابی تلخ و جان افزا به شادی ها. کشند اختران راه شیری ذره ای مژگان سپاهت را نمی ارزد. بگوید شیخ...
آرام بیا!
پاورچین، پاورچین
پنجره را
نیمه باز می گذارم
تا کسی نداند
ماه مهمان من است
رضا حدادیان
لشکر چشمان تو
تا بُن دندان مسلح
و من
سربازی تنهایم
رضا حدادیان
لب فروبند !
یک جفت قناری
در چشمت
آشیان کرده است.
رضا حدادیان
کبوتری خیسم
که از طوفان...
وای اگر کفتارها رفتار کفتاری کنند
یا که گرگان لحظهای اندیشه هاری کنند
یا شغالان از سگان قلادهها را بُگسلند
یا که روباهان دوباره فکرِ مکاری کنند
با پلنگ و ببرها هم گر در افتادند،... هیچ
وای اگر این شیر را درگیر بیداری کنند...
ما از آن شیر دلانیم که از خون نهراسیم
ما عایله و ملک نداریم و نخواهیم
ما یار قصاصیم که از قید خلاصیم
ما پنجه ی شیریم ز کسی باک نداریم
شرم دار آخر جفا چندین مکن
قصد آزار من مسکین مکن
پایی از غم در رکاب آوردهام
بیش از این اسب جفا را زین مکن...
ای همچو یخ افسرده، یک لحظه برم بنشین
تا در تو زند آتش ترسا بچه یک باری
بی خویش شو از هستی، تا باز نمانی تو
ای چون تو به هر منزل، وامانده ی بسیاری...
عشق ما پرتو ندارد ما چراغ مرده ایم
گرم کن هنگامهٔ دیگر که ما افسرده ایم
گر همه مرهم شوی ما را نباشی سودمند
کز تو پر آزردگی داریم و بس آزرده ایم...
ای تیرگی زلف توام دین افروز
وی روشنی روی توام راه آموز
من در شبم از تو روز می خواهم، روز
و افسرده ام از تو سوز می خواهم، سوز
یادمان باشد اگر روزی گذشتیم از بلا
ناخوشی ها رفت و ما ماندیم و ما
بیشتر باهم برای هم فدای هم شویم
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است...
طراوت باران
(میلاد منجی عالم بشریت )
تو می رسی و جهان را قرار خواهی داد
به دشت و کوه و بیابان بهار خواهی داد
طلای ناب وجودت چه برکتی دارد !
به کیمیای محبت عیار خواهی داد
نگاه چشم و جمال تو غرق زیباییست
به دست این همه آئینه...
تا دیده باز شد به جهانم، جهان گذشت
تیر شهاب خاطره ها از کمان گذشت
تا خواستم به مدرسه عشق رو کنم
دوران درس و مرحله امتحان گذشت
بد نامی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم به تو گویم چند سال گذشت
یک روز صرف بستن دل شد از...
با شعر حق انتخاب کمترى دارى
آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست
هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است
هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست...
بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست
وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست
شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ
در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست...