شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
آن روز که نور خوردم
به باغ صفا رفتم
شاخه ای از گل عرفان چیده
آن را خشکانده
و لای دفتر بلورین گذاشتم…
در آن سر باغ
بر لب ایوان عشق نشسته
چای معرفت نوشیدم…
در سوی دیگر
درختانی را دیدم
که از ثمر دانش خم شده اند
چند سطلی...
آینه آهِ مرا بر دلِ خود حک می کرد
هر که جز آینه دیدم که به من شک می کرد
سید عرفان جوکار جمالی
پس و پیش کرده ام
اندیشه کهنه را
آنگاه که
فهم من، مفهوم من است
من دانسته ام که
می توان
در آن برهوت مرده وجود
که خیال تَرَک می خورد
و تفکر از انبساط دانستم ها زیر
شنزارها مدفون می شود
و قلب تپنده آدمی
زیر بارش آفتاب ورم...
از دست رفت
دیر جنبیدی عزیز من قرار از دست رفت
فرصت سرمستی و بوس و کنار از دست
زخم کاری را مداوا سرسری کردن چه سود
نوشدارویی نیاوردی و کار از دست رفت
بعد عمری جانفشانی ها به پای دوستان
در کمال نارفیقی ها قمار از دست رفت
آن...
خوشبین باش
به زانویم سری بگذار و غرق خواب شیرین باش
برای لحظه هایم عطر و بوی یاس و نسرین باش
شبی را تا سحر همراهیم کن یار و همدم باش
دعاگوی تو باشم پا به پایم مرغ آمین باش
شب موی سیاهت را بیافشان در شبستانم
سکوت خلوت آه...
کمی نمایان شو
به یاد برگ تری همکلام باران شو
شکوه و لحظه زیبایی خیابان شو
میان کوچه بی انتهای خاطره ها
کنار پنحره ای بی بهانه مهمان شو
برای این که ببینی چه میکند با ما
مقیم فصل پر از ژاله زمستان شو
غریبه در نظرم جلوه میکنی خورشید...
یلدای مرا تو صبح زیبایی عشق
در غربت و غم شادی فردایی عشق
دلتنگ تو ام بیا که دلخوش باشیم
درساغر جان شراب مینایی عشق
بادصبا
شعر چشمان تو بدجوری عذابم می دهد
تو مسلمانی بیا کم کافری را پیشه کن
سید عرفان جوکار جمالی
زخم هجرم به نگاه تو رفو می گردد
من شنیدم که طبیبم در گوشم می گفت
سید عرفان جوکار جمالی
اِی اَجَل در بَرِ ما نیز گذر کن امشب
به ز این باش که هستی، نه تو اینی، آنی
سید عرفان جوکار جمالی
زخم بر زخم تو را بوسه زدم با زخم خویش
زخم روی زخم من افزود و هی خندید و رفت
سید عرفان جوکار جمالی
برای درکم عزیزم،دچار باید بود
در انتظار کسی بی قرار باید بود
میان شهر مثل های باز و کفترها
پیاده باشی و او هم سوار باید بود
درون خلوتِ یک ایستگاه متروکه
مدام منتظر یک قطار باید بود
ببند چشم و گمان کن پرنده ای هستی
که جای باغ به...
ای دل آشوب! دل آزرده! بخند!
بین این مردم افسرده بخند!
زندگی جنگ عجیبی ست و سخت
تیر هم قلبت اگر خورده بخند!
دست های کج تقدیر اگر
دلخوشی های تو را برده بخند!
آرزو کن! به خوشی قصه بساز!
خیر باشد و برآورده! بخند!
می رسد باز به باران...
به دل عشق تو و در سر هوایت
که شادم از نسیم جانفزایت
تویی آن بلبل زیبای مَستان
که رقص آورده گلها را نوایت
-بادصبا
خورشید شدی و بر دلم تابیدی
پروانه صفت به گرد جان چرخیدی
چون غنچه ی گل شکفته تر گردیدم
آن لحظه که باران شدی و باریدی
-بادصبا
ای بی تو دل تنگم شب گرد در خیابان ها
چشمان پر از اشک ام مانده زیر باران ها
راه بسته و پل بسته هر دو پای من خسته
در بستری مسدودم با یورش توفان ها
ای عشق مددی کن خود بر آبروی شعرت
با زمزمه ای از عشق در...
شرمنده ام، ببخش جوانی،مرا ببخش
این غم نخواست تا تو بمانی،مرا ببخش
آه ای درخت عمر،اگر چار فصل سال
درگیر برگ ریز خزانی،مرا ببخش
ای من، ای انکه حرف دلت را به گوش او
باشعر هم نشد برسانی،مرا ببخش
ای چشم اگر به پای دلم سال های سال
خوابت نبرده...
من بی حرف،از چَشم و نگاه عاشق شده ام
با رویای تو ،درخواب مست و شاعر شده ام
جاگذاشتم، حَواسی که به صَد منظره بود
درمیان فِر گیسوی سیاه ،موج ساحل شده ام
سورُ ساتی به دلم ،از عَطشت برپاشد
چشم در چشم قمر، ماه کامل شده ام
پای کوبید...
جانِ جانان، جانِ بی جانم به جانَت می زنم وصل
تا که جانان جان نیفزاید نخواهد جانِ من فصل
سید عرفان جوکار جمالی
تو را میان شعرهایم
گم کرده ام
دیگر نور نگاهت
لابلای بیت هایم نیست
بیا که من برای نوشتن
فقط از چشم های تو
الهام می گیرم
مجید رفیع زاد
به تن کرده خوشی ها رخت ماتم
گرفته دل در این پاییز پر غم
نشسته در کنارم بی کسی ها
ندارم جز غم تو یار و مَحرم
-بادصبا