متن شهریار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شهریار
خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد...^ ^
خاطرِ من پُر ز تو، جسمم خزان
از غمت دادم به ݪب اشهد، اذان
می کنم گریه ز هجرت ای عزیز
پیش نااهݪان گل من تو نمان
جرم من اندک، غرورت جرم اصل
از گذشت و مهر دی با من نخوان
ریش و مو یار و رفیق رنگ آق!
با...
اما شهریار به جای کارما گفته:
فلک همیشه به کام یکی نمی گردد،
که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست🙂🎡
تو دیگر با دلم کاری نداری
بر این آشفته یک راهی نداری
که گفتت با دلم نامهربان باش؟
که جز آزار من کاری نداری...
من مانده ام و این دلِ تنگ
که بۍتو گذشتن ها را هیچگاه درک نکرد؛
تنها آموخت که در حسرت تو،
مرا شکنجه دهد.
هنوز نمۍدانم سهم من از داشتن تو
تا چه اندازه بود
که این گونه تاواטּ آن را با نبودنت مۍدهم؛
هنوز نمۍدانم چرا وقتۍ برایم حرف...
گرچھ شادے با من غریبے مےکند
و هنگام دیدنم،
از این محتاج روے برمےگرداند
اما دݪ من، خوش بھ همین غم است
کھ در سینھ ام گذاشتھ اے
هرچھ باشد رنگ و یادے از تو دارد!
و من خوشحالم،
با غم خود، با غم تو
خوشحالم!
اصݪآ بگو کسے حوالےام...
فرق من و تو
فقط جنس دلامون بود
دل تو از جنس سنگ و دل من از جنس شیشه
برای همین به راحتی شکستیش و رفتی
تار و پودم، تو بگو
با دِلِ تنها چه کنم؟
حالا من ماندم و میان دستانم دست تنهایی
عاشق کش ای تلفیق خنجر و خون و زیبایی
به قدر هق هق ات شانه برای سر نهادن نیست
در این افتاده از چشمت هوای ایستادن نیست
به غیر از گریه کردن ها صدایی بر نخواهد خاست
تو ای عاشق به جز...