خواب نمیبرد مرا ، یار نمیخرد مرا مرگ نمیدرد مرا آه چه بی بها شدم
ای قلب امیدی به رسیدن که نمانده بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
عشق یعنی ؛ من نمی دانم تو از کدامین روزن وارد حریم دلم شدی ؟ که تمام نا گفته هایم ️ بوی دوست داشتن به خود گرفته است !
مرا به هیچ بدادی ومن هنوز بر آنم که از وجود تو به عالمی نفروشم
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا ؟ گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا گر سرم در سر سودات رود نیست عجب سر سودای تو دارم ،غم سر نیست مرا ...
تا شب همه شب خواب به چشمم بنشانم تا پر شود از حسّ حضور تو ضمیرم باید تو بگویی شبت آرام عزیزم تا با نفس گرم تو آرام بگیرم
یک بوسه ربودم ز لبت دل دگری خواست
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست از بس که گره زد به گِره ، حوصله ها را...!
خیلی سخته ادم عشق و تنفر رو از یه آدم تجربه کنه...
عشقت را از یاد برده ام اما چه کنم که هنوز پشتِ هر پنجره تو را می بینم ...
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار زندگی نیست بجز دیدن یار زندگی نیست بجز عشق بجز حرف محبت به کس وَر نه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
اگر گناه تو هستی خدا کند که خدا جزای آخرتم را در این جهان بدهد
را می خواهم برای پنجاه سالگی شصت سالگی هفتاد سالگی تو را می خواهم برای خانه ای که تنهاییم تو را می خواهم برای چای عصرانه تلفن هایی که می زنند و جواب نمی دهیم تو را می خواهم برای تنهایی تو را می خواهم وقتی باران است برای راهپیمایی...
خواستم بهش فکر نکنم دیدم دلتنگشم اومدم دلتنگی نکنم دیدم عاشقشم! عاشقش شدم دیدم... نه دیگه چیزی به غیر اون ندیدم!
شهرهای دنیا نقطههایی خیالیاند روی نقشهی جغرافیا همهی شهرها جز یک شهر شهری که عاشقت شدم آنجا شهری که خانهی من شد بعد از تو.
من می توانم جای سیگار نقاشی بکشم، با دوغ مست کنم، با وسایل خانه تمام شب را تانگو برقصم و به جای تو بالشتک دوران کودکی ام را در آغوش بگیرم... تو برای فراموش کردن کسی که بی نظیر دوستت داشت چه خواهی کرد ؟
اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم ؟
خوابت اومد بیا تو چشمام ،اگه اشک نگذاشت بیا تو قلبم بخواب،اگر صدایه قلبم نگذاشت من میمیرم تو سیر بخواب️
خوشبختی از نگاهِ هرکسی، معنایی متفاوت دارد. اما از نظر من آدمهایی خوشبختند که عشق به موقع به سراغشان بیاید ...
دوست ترت دارم از هر چه دوست ای تو به من از خود من خویش تر دوست تر از آنکه بگویم چقدر بیشتر از بیشتر از بیشتر
تو را در دلبری دستی تمام است تمام است و تمام است و تمام است بجز با روی خوبت عشقبازی حرام است و حرام است و حرام است
چشم از قلب شڪایت ڪرد گفت : توعاشق میشوے ومڹ اشڪ میریزم ... قلب گفت: تو نگاه میڪنے ومڹ دردمیڪشم !
دیروز چون دو واژه به یک معنی از ما دو نگاه هر یک سرشار دیگری اوج یگانگی و امروز چون دو خط موازی در امتداد یک راه یک شهر یک افق بی نقطه ی تلاقی و دیدار حتی در جاودانگی
من نگاهش میکنم، او هم نگاهم میکند او برای دل بریدن، من برای دل بری عشق یعنی، تار موهای تنت می ایستند هر زمان که اسم او را، روی لب می آوری