متن عطیه چک نژادیان
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عطیه چک نژادیان
تمام عمر نشست مادرت پشت این درِ باز
که شاید بیایی و گویی مادر احمدم آمدم ز راز
که شاید از دل شب، غم به سر آید باز
و گوید بازکن در متوسلیانم از مرزهای بیسرباز
تو رفتهای، ولی خانه زیادت پر شد
پراز فریاد سکوت و انتظار یا آغاز...
ز اشکِ کودکِ غزه، شب افتاد از ماه
زبان گشود در آن ناله، حکایتِ خدا
قسم به دیدهی طفلان، که حق بر خدا گواه
کلامِ غمگینش بود، طلوعِ صبحِ صبا
دلیر راه حق گرفته ز خاکِ پاکِ ایران
برآشفتند چو رعدی، به جانِ تیره دلان
عدالت آمد و افکند، نیستی...
با جان و دل ز عشق وطن راه حق گوییم
ما اهل ایران و به راه وطن مستحکمیم
هویتِ ماست این وطن از ایران
از فرزندان نسل جنگ درخشان چو وطنیم
در میدان حق، صف جنگ خاک پاک ماست
چون موج غیرتیم، اگر هم کمی خسته ایم
با نام الله،...
بترس ای صهیون ز خشم وطن
که برخاست از غیرت وطن، ایران
ز خون شهیدان، در این خاک پاک
زمین شد ابد، ظلمت رفتن ز خاک
صهیون پنداشتی هستیات جاودان؟
خطا رفتی ای وهمِ حیوان زبان
زمین از تو پاک است، ایران وجود تا ابد
ز جان میزند نغمهی آسمان...
خون به خون، انتقام را فریاد میزنیم
به ایران و آسمان، مهر پابرجا زنیم
سر خم نمیآریم، ایران ابدیست
چون سایهی صهیون، ز خاک جهان زدودنیست
بشنو ای صهیون که بوی مرگت میرسد
پاسخ ما جز خشم نیست، انتقام همیشه ماناست
تا پای جان، پابرجا و سرفراز ایستادهایم
با خون...
سپهدارانِ راهِ رهبر، به میدان،
رجزی پایان دادند به دشمنان.
موشکها چون صاعقه ز آسمان،
تلآویو شد خاک، نابود و حیرلنی
نه ماند زور و نه صهیون پوشالی،
ایران تواند شکست دهد صهیون حیوانی
این فصل ایران امام است، آغاز اقتدار،
که ریشهی ظلم برکند از انتظار.
نه به جنگهای...
نه به طوفان تکیه کردیم، نه به شمشیر جهان،
ایران زِ ذکر یا علی با دستِ خالی شدامان
گنبدِ پوشالیِ صهیون کجا تاب آورد؟
چون هجوم صاعقه آمد زِ ایران آسمان!
ما نه آغازیم، نه پایان، نه تاریخِ سُکوت،
ما تداومیافتهایم از خشمِ زهرا در نهان.
گر زمین آتش شود،...
جهان ز خون شهیدان غمگین شده است
بیا که وعدهٔ ظهور،بیصبر شده است
به صبر، تیغِ سحر برنیامد از نیام
زمین ز ظلم صهیون خون جگر شده است
بیا منتقم خون زراه پاک فاطمه
که زمین به چنگال صهیون نجس شده است
مدینه ز آتش صهیون باز جگر سوز است...
دلِ مصفّا چو آینه، منزل جانان شود
هر آن دل آگه از حق ز دنیا رها شود
ز طینتِ خُرَد خالی، مسیر را
نظرگهِ کرامت، قبلهی ایمان شود
چو بادِ رحمت یزدان وزد به گلشنِ دل
بهار مهر بروید و مهرزیبا شود
نگر که مشرقِ انوارِ ذاتِ لمیزل است
دلی...
خدا کند که بیاید، نسیم صبح وصالت،
ببارد از دل شب، ستارهی خوشخصالت.
خدا کند که بیاید، کسی ز سمت حقیقت،
که خانه را بکند روشن از حضور جمالت.
خدا کند که بیایی، ز هر چه غیر تو رَسته،
به دست خویش بگیرد عنان قلب ضلالت.
خدا کند که بیایی،...
زبان قاصر است ز گفتار رب
دل خسته، سرگردان در شمار رب
هر چه گویی ، به لب روییده رب
به صدق، چو نسیم نهان وآشکار ره
نه عقل دانا شود به سرّ حق
نه دل توان به وصال حق
میرقصد جانم در غم هجران
پیرم و باز مانده از...
فراتر ز قلم دل نسیم آگاهِ اوست
زبان عاجز از وصفِ کوتاهِ اوست
به تسبیح و دفتر نمیگنجد
خداگونه عشقی بر اوست
نهان است در نگاهِ سپیدش
جهانی به پیچ و خم در اوست
دل از واژهها رخت برداشت زود
که آیینهام، محو سجاده دراوست
نه اندیشهام، نه قلم، نه...
آفتابِ ولایتش تابید،
دل به نورِ امامتش لرزید.
غدیر، آن بهارِ آگاهیست،
که در او، عهدِ حق، تجدیدید.
دستِ او، در کفِ نبی بالا،
وحی از عرش، چون صدا پیچید:
«هر که من مولَیَام، علی مولاست»،
حق ز لبهای مصطفی جوشید.
خلق با اشک و شور پیمان بست،
عشق در...
شادی یعنی بیبهانه نفس میکشیهنوز
ذکر تو میرود ز لبم هر سحر، هر روز
دل را به دام مهر تو بس بستهام خدا
بیلطف تو مباد برآید دمی، فروز
هر لحظهای که نام رب را زمان زمزمه کند
عطر بهشت میدمد از سینهام، به سوز
نه شادی جهان، نه غم...
به دل چو نقشِ تبسّم کشی ز شوقِ دگر
جهان شود همه رنگین چو باغِ فصلِ بهَر
ز نورِ عشق برآید هزار جلوهی راز
اگر ز شمع دلت شعلهای دهی به بشر
مزن به جامِ خودت گر غمیست در دلِ خلق
که ساقیِ خوشیای، ای نسیم صبحِ سَحَر
به خندهی...
به پروازم کشاندی سوی رویا
شدم همرنگ باد و موجِ دریا
دلم افروختی با نور امیدی
شدم آوارهی شبهای دریا
نه مرزی ماند بینم با تماشات
نه دیواری، نه بندی، نه تسلّا
اگر دل را رها کردم زِ خاکت
به افلاکم رساندی بیمحابا
کجاست آن سقفِ بسته در نگاهت؟
که...
همه رفتند و نماند از یار، جز حسِّ گذر
لیک در دل بود نامت، ای حضورِ بیخطر
خلوت عالم پر از پژواک تنهایی شدست
لیک یک دل گرم مانده، با تو، ای صبحِ ظفر
هر که با ما بود، رفت و هرچه بود، آمد و رفت
تو همان ماندگارترینی، سایهات...
سجده کردم تا که یاد آرم ربنا
لیک در یادش چنان غرقم، شدم از خویش ران
ذکر میگفتم، ولی دل جای دیگر رفته بود
در حضورش دل ربودم، گم شدم در لامکان
نه صدایی، نه نوایی، نه زمان در پیش بود
بسکه او نزدیک آمد، رفت از یادم جهان
رفت...
خاک خونین غم، در سینه غزه سنگینی میکند
چشمهای خسته اشک، قصههای ناتمامی را روایت میکنند
دل پر از درد دل، در سکوت فریاد میزند اما خاموش است
سبک آغازیه:آتیه
شب بیپایان سیاه، سایههای ترس را گسترانده
دستهای خالی ناله، در گلوگاه درد میخشکند
صدای بیصدا فریاد در گوش زمان...
هر دانه گر به باورِ امید جان دهد
روزی رسد که شاخه به بستان نشان دهد
در خاکِ تیره گرچه خموش است و بیصدا
اما چراغِ شوق، به دل نورِ جان دهد
از ذرهذرهی هوسِ سبز گشتنش
بنگر چگونه حوصله بر آسمان دهد
آری، اگر امید درونش چو نور است...
هر آنکس گر به راهی دنیا بلند کرد
یکی گوید: چرا آنجا بلنـدد؟
چه سازد دل، اگر کوتاه باز گرد؟
کسی گوید: نگو! آنجا بلنـدد!
به هر سویی روی، سود و زیان است،
به هر کاری، هزاران داستان است.
ولی باید ره خود را بسازی،
زهر طعنه جاهل و تلخِ...
به چشم عقل اگر بینی، جهان پر از فسون باشد
که هر کو دعوی فهم است، ز اندیشه برون باشد
نه هر کس اهل دل باشد، نه هر گفتار گوهر خیز
بسا فکری که خالی از شعور و از درون باشد
چه حاجت با کسان گفتن، که در پندار خود...
خاکِ پر غبار، در عطش گلوله، بوی جان میدهد
دستِ بر اشاره، شیشهٔ خاموش، صلح را نقش زد
کودکِ آواره لالایی، از دل آوار، صدای مادر را میخواند
دردِ دل رنجیده، در لابهلای فریاد بیلب، ناله میشود
چشمِ شب مردمک، در روشنی مین، خواب ماه را میبیند
بغضِ پرغم، مرز...