هیچ روزی مثل روز اولین عشقم نبود چون برفت دیگر از آن روز جز تکراری نبود فیروزه سمیعی
دست بردم به دعا تا غم دل ناله کنم غم دل داد سخن درد تو را چاره کنم فیروزه سمیعی
شهر آشوب تویی ای رخ تو شورشگر عذر تقصیر چه باشد گنه از این بیشتر فیروزه سمیعی
دنیای من پر از صندلی های خالیست که هر کدام آواز دلتنگی خودش را می خواند فیروزه سمیعی
تو را جایی دیده ام در آینه وقتی نگاهم می کرد در قاب خالی پنجره وقتی به ماه نگاه می کردم در شادی گنجشگان صبح وقتی در جوی آب بازی می کردند در کتابی که می خواندم آهنگی شنیدم در خانه ی تو نشستم چای از دست تو نوشیدم چشمانی...