عشق، پر زحمت است بگذار بعد از تو خوابهایم را برای کسی تعریف نکنم ما مردها نیاز به مراقبت داریم حتی قلب ما یک آدم است _درون آدم_ دستم را رها نکن مثل عکس ابرها که در آب می افتند می شود به دو آسمان تعلق داشت
دلم برایت یک ذره است کی میشود که ساعت وقارش را با بیقراری من، عوض کند؟! عقربههای تنبل! آیا پیش از من به کسی که معشوق را در کنار دارد قول همراهی دادهاید؟ در آسمان آخر شهریور حتی ستارهای هم نگران من نیست به اتاق برمیگردم و شب را دور...
هزارها هنر از عاشقان به عرصه رسد که کمترین همه ، جان خویش باختن است
خوش خرامان میروی ای جان جان بیمن مرو ای حیات دوستان در بوستان بیمن مرو شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید من شبم تو ماه من بر آسمان بیمن مرو
عشق کودتایی ست در کیمیای تن و شورشی ست شجاع بر نظم اشیاء و شوق تو عادت خطرناکی ست که نمی دانم چگونه از دست آن نجات پیدا کنم و عشق تو گناه بزرگی ست که آرزو می کنم هیچ گاه بخشیده نشود
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن...
نهان در زیر دامن، آتش سوزان نمی ماند تو ای سوز محبت، عاقبت رسوا کنی ما را
دنیا به دور شهر تو دیوارْ بسته است هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است کى عید میرسد که تکانى دهم به خویش؟ هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است...
تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
دیگری نیست که مهرِ تو در او شاید بست چاره بعد از تو ندانیم بجز تنهایی........
نَگردم گِرد معشوقی که گِرد دل نمی گردد!
اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من!
نبض امروزم جور دیگری می زند ... شاخه ی ارغوان با شبنم سرخی بر چشم زیر یوغ فاصله به تماشای باغ آلوچه نشسته هر چند دیوار ارمغان دوری است اما هوای تازه می دهد به دل پنجره شعرهایت
لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم هر چه از طعم لبسرخ تو دل کند نشد !
هنوز دوستت می دارم علیرغم هرچه هست چون در سواحل تو آموختم چگونه از میان صدفی مهتاب را بنوشم ...
شب را نوشیده ام و بر این شاخه های شکسته می گریم. مرا تنها گذار ای چشم تب دار سرگردان! مرا با رنج بودن تنها گذار.
شب و روز شب و روز شب و روز بگذار که فراموش کنم . تو چه هستی ، جز یک لحظه ، یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی ؟ بگذار که فراموش کنم.
در ماندهام به دردِ دلِ بی علاجِ خویش...
قلب ها بال دارند اگر دوست داشته شوند پرواز؛ اگر عشق را از آنها بگیرند کوچ مى کنند
گر کِشد خصم به زور از کفِ من دامنِ دوست چه کند با کِششِ دل که میان من و اوست. . .
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻼﻡ ﻧﺎﻣﻔﻬﻮﻣﯽ ﺳﺖ ! ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﺍﺯﯼ ﺳﺖ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺣﻨﺠﺮﻩ ﺍﻡ ﺩﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ! ﻭ ﻣَﻦ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﺩﻟﻢ؟ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻭﺁﯾﯿﻨﻪ ﻭ ﻫﻮﺍ، ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻌﺘﺎﺩﻧﺪ
آسمانِ روشن سرپوشِ بلورینِ باغی که تو تنها گُلِ آن، تنها زنبورِ آنی. باغی که تو تنها درختِ آنی و بر آن درخت گلی ست یگانه که تویی.
از تو هم دل ڪندم و دیگر نپرسیدم ز خویش چاره ی معشوق اگر عاشق از او دل ڪند چیست؟!
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ ابری که دربیابان بر تشنه ای ببارد......