متن نوشته های زهرا ایمن زاده
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نوشته های زهرا ایمن زاده
مینویسم از برایت…
نه که چیزی بگویم، فقط میخواهم فاصله را کُند کنم؛ حرفهای نگفته را مثل چراغی جلوی راهت روشن کنم.
میدانی؟ از وقتی رفتی، زمان شکل دیگری گرفته. روزها از کنارم رد میشوند، اما قلبم هنوز همانجا ایستاده؛ سرِ راهی که شاید یک روز دوباره از آن بگذری....
چشمانت...
همان بادامی های لعنتی که وقتی نگاهم می کردند، انگار همه ی دنیا جمع می شد توی مردمکشان.
هنوز یادم هست آن لحظه ای را که درست قبل از بوسه،فقط نگاهم کردی؛
نه حرفی بود،نه قولی...فقط آن نگاه ،که بی صدا می گفت: "بیا"
در برق چشمانت چیزی بود...
حجمِ بیانصافی گاه چنان بر سرِ دل آوار میشود که هیچ واژهای یارای وصفش نیست. وقتی تقدیر، زخمی بر دل میزند که نه لایقش بودهای و نه سزاوار، قلم در دست، میلرزد و کلمات، در هم میشکنند. سکوت، تنها جوابِ منطقیِ جهان میشود در برابرِ تازیانهی نامردی. در این گردابِ...
یه وقتایی، زندگی مثل یه کلاف سردرگم میشه، نه؟ انقدر گره میخوره و پیچ میخوره که نمیدونی سر و تهش کجاست. انگار یه چیزی ته دلت سنگینی میکنه، یه حس دلتنگیِ بیدلیل، یه غمِ مبهم که نمیدونی از کجا اومده.
شاید این همون حس غربتِ آدمیزاده، غربت از خودِ واقعیمون،...
داستان کوتاه نقاشی سرد🥀🥀
داشت نقاشی میکرد آرزوهای کوچک و رنگیشو. کنار پنجرهی اتاقش نشسته بود و نور ملایم بعد از ظهر، روی بوم میتابید. قلممو رو توی رنگ آبی آسمونی زد و شروع کرد به کشیدن ابرهای پفدار. هر ابر، یه آرزوی کوچیک بود؛ آرزوی یه سفر به دیار...
با خشم، آرایش را از چهرهاش زدود. زیر لب غر میزد؛ حق هم داشت. سالها در گرداب زندگی، در آتش سازش برای مردی سوخته بود که انگار هرگز او را ندیده بود. مگر میشود این همه را نادیده گرفت؟ چه دردی بالاتر از اینکه زیباییات، تلاشت برای آراستن خود، برای...
"گاه، زندگی با تمام قوا به استقبال پیچیدگی میرود و چنان گره در کارمان میاندازد که گویی قرار است هویتی نو از خاکستر ما برویاند. دیگر خبری از آن سرمستیِ بیخیالِ دیروز نیست؛ نگاه، رنگ پریده و خستگی، چون شالی سنگین، شانههای چشمانت را میفشارد. شاید حتی آن قصههای شیرینِ...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ولی خودمونیما خیلی سخت جون شدیم. زندگی صدتا جون به جونامون اضافه کرده. جان سختی انگار ارثیه اجدادیمان بوده که نسل به نسل پرورش یافته، رشد کرده و رسیده به اینجایی که حالا هر ضربهای هم بخوریم، یه آخی میگیم و بلند میشیم. نه که دردی نداشته باشیم، نه!...
و اما انسان به چه ارزد؟
به قلبهایی که بیقرارش میشوند، به قلبهایی که کنارش هستند یا مایهٔ قوت قلب دیگران. نمیدانم، اما هر آنچه هست، مهر است... و این مهر، ترازوی سنجشِ ارزشِ انسان.
انسانی که در قلبها خانه دارد، انسانی که یادش لبخند میآورد و نبودش دلتنگی، چه...
مادر، واژهای که با جانم نوشتم و در هر هجا، عطر بهشت را استشمام کردم.
نه خستگی، که عطر دلانگیز دعاهایش را در "شببیداریهای پی در پی" حس کردم. "دلواپسیهای گاه و بیگاهش" را که خواندم، دریافتم که هر کدام، دانههای تسبیحی از نگرانیهای نابش بود که مرا به آغوش...
اما من میگویم زندگی را باید چشید،
نه با قاشقهای نقرهای و لبخندهای مصنوعی،
نه در مهمانیهای پر زرق و برق که بوی تعارف میدهند،
بلکه با انگشتان آغشته به خاک،
با زانوهای زخمی و دلی که طعم شکست را فهمیده.
زندگی را باید چشید،
مثل سیب سرخی که از...
"آن روزی که چشمان دشت، از شوق باران، پر آب خواهد شد…
گنجشککی شوریده بر شاخه، سرود زندگی خواهد خواند و دانههای گندم، از انتظار، قد خواهند کشید. خورشید، هر صبح با لبخندی تازه، بوسهای گرم بر پیشانی زمین خواهد زد.
و در این طراوتِ دوباره، نه فقط طبیعت، که...