روزگاری غم برایم هیچ معنایی نداشت واژه ی غم را چه بی رحمانه معنا کرد و رفت
امید از سیاهی شب نور می تَند تنها خداست دلخوشی آس و پاس ها
خط چشمان تورا دیدم و خطاط شدم .
روزه ی امروز من هم وقت افطار ش رسید انتهای روزه ی صبر م ز افطار ت کی است؟ .
تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست و گرنه فاصله ی ما هنوز یک قدم است
خواهشی دارم .. جسارت می شود...اما اگر موی تو آشقته باشد دور گردن بهتر است
بوسه هایت طعم حوا می دهد با عطر سیب بوسه هایت یادگاری از جهان دیگر است
خنده هایت چون عسل حتی از آن شیرینتراند هرلبت تمثیل زیبایی ز حوض کوثر است
یک روز -شاید زود، شاید دیر- می فهمی زخم زبان مردمِ نامرد یعنی چه؟! .
لبخند و اشک، شادی و غم، رنج و آرزو از ما به دل مگیر، همین است زندگی
باید از سمت خدا معجزه نازل بشود تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود
عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر...
صبح ها بیشتر از نور، تو را می خواهم ...
وای اگر کار من وعشق به یلدا بکشد...!
مپرس از روزگارم مهربان حال مرا تنها عقیق اصل داند کنج بازار بدلکاران
خوب است که برگشتی این شعر جنون کم داشت...
عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر!
آه …بدرود گل یخ زده ی بی کس من آه بدرود زن کوچک دلواپس من …
مرگ پشت سرمان بود، نمی دانستیم بوسه ی آخرمان بود، نمی دانستیم…
ما را.. به غم عشق، همان عشق علاج است...
به وقت بوسه خوش آید گرفتن ذقنت که لب به دست نیاید ز تنگی دهنت
روزه هایم پیش تو افطار شد قبل از اذان بس که هر کس دیده ات الله اکبر گفته است .
دلیل هرچه هستیم ، اختیار است اختیار ، اما من این نازندگانی را فقط اجبار می بینم
نه حُسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان