تو نیمه ی دیگر من نیستی تمام منی
شبیه مرد عاشق پیشه ای بودم که از شهرش به دنبال طبابت رفت اما، شهریار آمد...
١ساعت میبینیش ٤٨ ساعت بِه اون یک ساعت فکر میکنی و با خودت هی لبخند میزنی
یک تُ مرا تمامِ عمر بس است...
چرا من زودتر با تو توی این زندگی احمقانم اشنا نشدم؟
در بدترین حالت دیدمت و بازهم بنظرم بهترین بودی
دوست داشتی ترین حسِ من تویی...
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است ...
من و تو نیمه های گمشده هم بوده ایم اما …. تو نیمه بهتر آن
کفن سفید وساده من با بوسه گل ها پر نقش و نگار شد آغاز شکوه گفت و گویی عاشقانه تا ابدیت بی پایان
من معجزه را فردی می نامم که میشود در آغوشش عالم و آدم را از یاد برد...
لبخند تورا به دنیا ندهم
برای تو از ته دل تموم آرزوم اینه روی قشنگیه لبات همیشه خنده بشینه
جان و جهانِ ما شده کیست به او خبر دهد .
کم کن این فاصله را قصه بغل می خواهد...
+ بهش پیام بدم؟ عقل: نه دوست صمیمی: نه مادر: نه پروفسور سمیعی: نه کائنات: نه من: ارسال پیام :)
پاییز را دوست دارم تو را به من بخشیده...
من فکر میکنم همهی دختران شهر فهمیدهاند جای تو را پُر نمیکنند
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ، چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو
من همان آدم پر منطق بی احساسم... پس چرا آمدنت، حال مرا ریخت بهم؟
از قسمت و حکمت ای خدا خسته شدم... این بار براى من فقط معجزه کن...
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است ، همچو شهری که به روی گسل زلزله هاست
سلام زیباترین حکمت دوستی به یاد هم بودن است، نه در کنار هم بودن
از تو همه چیزت را دوست دارم تا دکمه های پیراهنت حتی بند کفش هایت... از خودم اما تنها قلبم را دوست دارم که برای تو و هر چه متعلق به توست میتپد… ️️️