دل آراما... نگارا چون تو هستی هر آن چیزی که باید ! هست ما را...
جمعه ها دیگر ندارند حال و احوال بدی گر که باشد دلبری سیمین بری مه پیکری
من یه دیوونم دیوونه ی تو
تا می خواهم از تو دل بکنم صیر می آید! چقدر این عطسه های پاییزی را دوست دارم
حس قشنگیه زن بودن واسه مردی که کل دنیاته
هر جا دیدی خدا تحویلت گرفت بدون شک دعای مادر پشت سرت بوده...
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را
تویی نفس همین و بس
تمام تو سهم من است به کم قانعم نکن...
داشتنت / تمام آرزویی ست که دارم...
قشنگی عشق به این است که کسی باشد بی وقفه تو را دوست بدارد...
و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار...
دنیا و روزگارم تویی به همان بی وفایی و به همین ناسازگاری
عشقم هیچ چیز توی این دنیا قطعی نیست جز تو که فقط مال منی
گیرم که دوست داشتن دیوانگی باشد من میبالم به این حس دیوانگی...!
به بعضی چیزها نباید رسید لذت شکلاتی که تمام می شود باید گم اش کنی و هر روز رسیدنش را کیف کنی !
به نام خدا همیشه دوستت دارم نقطه ته قلب
مرد من ... تو بعد از پدرم واقعی ترین و مردانه ترین مرد دنیای کوچک دخترانه ام هستی...
فدات بشم من من به بوسیدن لبات معتادم یا بیا ترکم بده یا جور کن جنس مرا
بمان که عشق به حال من و تو غبطه خورد بمان که یار توام عشق کن که یار منی...
من همانم که تو غمگین بشوی می میرد
خوشبختی یعنی... بودن تو به توان ابدیت...
یه شبایی هست که دلتنگی به خستگی غلبه می کنه و نتیجه اش میشه بی خوابی
تو جات تو فلب منه