آگرین یوسفی شاعر و نویسنده
دو اثر: برکه و ماه خیالِ خیسِ روزهایِ سرد آگرین_یوسفی
خیره میشَوی در چشمانم
دوستت دارم را فریاد میزَنی
و من زیباترین دروغ را میبوسَم.
لبخندِ مرا دید،غمم را هرگز
آمد،برایِ رفتن
امروز اگر نَ
فردا حتما.
خوش بود
رویایِ گرهخوردهی هر شب به خیالت
در هوا میپیچَد
عطرِ باران خورده یِ موهایَت
پروانه عاشقُ
یاس سپید پژمرده میشَوَد.
روحِ مُرده ام را جان تویی
نیستی،
با ثانیه ها میمیرَم.
امید به لبخندِ خورشید
که بیآیی
روزها گذشت
آسمان همچنان بارانیست.
در انتظارِ آن همدمِ سیاه
تا از عشق
خیالی ببافَم
به زیباییِ تاریکیِ شب
جدا شد از شاخه
به زمین افتادُ ترک خورد
خون گریست
پُر از غم بود لبخندِ انار
چه کسی گفت به به؟!
تنهایی ام بویِ تورا میدهد
نیستیُ من در رویا
قهوه یِ تلخ را
با بوسه یِ شیرینَت مینوشَم.
خورشید خودنمایی میکند
من هنوز رویایِ با تو بودن را
زیرِ نورِ ماه در آغوش گرفته ام.
دلتنگ که میشَوَم
چه عاشقانه میبافم
خیالِ بودنَت را
نفس میکشم با خیالِ بودنت
چکاوک نمیخوانَد
شقایق پَرپَر میشوَد در باد
قاصدک رقصان نیست
آسمان خشمگین
خبر از آمدنت نیست جهان می داند.
میرقصیُ
میپیچد عطرِ موهایَت در باد
پرنده یِ کنجِ قفس
دلَش هوایی میشَوَد.
ثانیه هایِ بی تو بودن
حبس در رویآ
مرگ با من میرقصد.
شکوفه یِ گیلاس
شبنم رویِ گُل
گنجشک میخواندُ میرقصد
عطرِ بودنت در هوا پیچید
عشق میخندد
آفتاب،پشتِ ابر جوانه میزند.
عطرِ بودنت به بهار طعنه میزند
دل میبَرَد نگاهِ تو
عشوه یِ گُل خریدار ندارد.
اردیبهشت بازهم
بهشت میشود زمین
عطرِ موهایت
مَست میکند
چکاوکِ عاشق را
دیدنِ لبخندِ تو
آسمانِ ابری و غمگینِ دل را
جان میدهد.
بخوان مرا
که این سکوت
پَرپَر میکند،
غنچه یِ شکفته شده یِ
عشق را
بخوان مرا
در این سکوتِ پرتلاطمِ ذهنم
خورشید می نوازَد
شکوفه میرقصد
بی تو ، اما
بهارِ دلم گریان است.
سکوتت،بغضم
بلندترین صدایِ تنهاییست.
در این بایدها و نبایدها
ویرانه ها
خرابه هایِ روح
کسی جز من
مرا یاری نکرد.
از دلِ یار خبر داشت اگر
قلب را تکه تکه نمیکرد برَوَد
لبخندت
کنارِ دلتنگیهایم
چه خالیست.