بیدار مانده ام که تورا مثنوی کنم اسوده تر بخواب!عزیز دلی هنوز!
سیل/بند پاره شد/دانه دانه تسبیح
ظلم است مرهم لطف از ما دریغ کردن چون داغ سوزناکیم چون زخم دَردمندیم
من دلم پیشِ غریبی ست که نامش وطن است
دلم به بودنت گرمه رفیق من تولدت مبارک باشه و الهی که صد ساله شی
کاری ندارم کجایی چه میکنی... بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود...
نشو محبوب آن یاری که خود یار کسی باشد نرو بالای دیواری که دیوار کسی باشد
شب خوش بخواب,اما بدان آه من در سینه ام امشب تقلا میکند!!!!.........
پسری که با همه سر سنگین و مغروره ولی برای عشقش مهربونه رو باید فداش شد ...
آه از غمی که تازه شود با غمی دگر جز همدلی نباشدمان مرهمی دگر...
یک رفتن هایی هست که تمام شعر های دنیا را به پایش بریزی برنمی گردد
از رستم پیروز همین بس که بپرسند: از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی؟
گَر عشق مَقصد است خوشا لذّتِ مَسیر ...
کتمانِ دلتنگی، بند آمدنِ نفس است...
از من نپرس چرا دوستت دارم نه من می دانم نه تو ...
هنر را در آغوش بگیر یقینا بهترین دوستت خواهد شد
گفتی چه خبر؟ گفتم و هرگز نشنیدی جز دوری ات ای عشق، به قرآن خبری نیست
گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست
خدایاتورواچهکسیدرآغوشمیگیرد کهاینگونهآرامی...
اما، این آسیاب کهنه به نوبت نیست شاید همیشه نوبت ما ...فرداست
قطب شمال یخزده ،با آن همه غرور اندازهی نگاه تو بیرحم و سرد نیست...
نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد...
هیچکس از آخرین خداحافظی با خبر نیست... با هم مهربان باشیم
من پر از دردم ولی کو شانه ای تا سر نهم؟ بغض امانم را بریده،شانه می خواهم رفیق