جای بعضی آدم ها در زندگی پر نمی شود، زخم می شود و تا ابد می ماند...
گناهان خودت را نمی دانم اما، اشک های من بیچاره ات می کنند...!
چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی من چه گویم که غریب است دلم در وطنم...
به گمانم شب را وقتی که خدا دلتنگ بود آفرید ...
در چشم بلبلان ای گل یگانه ای در شاخسار عمر شاخ زمانه ای
طی نگشته روزگارکودکی پیری رسید از کتاب عمرما فصل شباب افتاده است
و تو بکرترین منظره ای مثل درخت پرتقال که در پاییز به بار نشسته باشد
بیهوده خروس لعنتی می خواند شب می رود و دوباره شب می آید
گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست؟ بالله که زنده بودن ما شاهکار ماست...
پژوهش هزینه نیست،سرمایه است روز پژوهش مبارک
زندگی یعنی پژوهش و یاد گیری چیز جدید بیست و پنجم آذر روز پژوهش گرامی باد
بیست و پنجم آذر ماه روز پژوهش گرامی باد
خون میرود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد...
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد ؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
محال است ساکت کردن کسی که حرفی برای گفتن ندارد....!!
چه سخته وقتی آدم انتهای زندگیشو میبینه...
و پدر کسی است.. که خم شد کمرش، تا خم نشود خنده ی تو !
دعای خیر مادر قرص زیر زبانی ست وقتی که روزگار قلبت را به درد می آورد.
چشم و دل دانی چه خواهند این حوالی؟؟؟ بودنت را ،دیدنت را ، قانعم حتی کمی...!
من می دانم به کجای قلبت شلیک کرده ام تو دیگر خوب نخواهی شد!!!
و چشمانت سرآغازی بود برای دوباره زیستن
من عاشق تنهایی ام تنها بشم اما تو باشی
از صبحِ ناب پُر شده ام در من یک جرعه آفتاب نمی نوشی ؟
خسته ام ، ولی حق ندارم خسته باشم.