با قهر بگویی که ببین! من رفتم اما نروی همین حوالی باشی
گفتنی ها را نگفتم تا ... ترک برداشتم
مادر کلمه ای که در همه زبان ها به عشق تعبیر می شود.
نیستی در کنار من اما،بوی آغوش می دهد عکست
شارژ شگفت انگیز فقط بغل تو
از بس که مواظب بودم کسى را نشکنم به خود که نگاه میکنم تکه تکه ام...
از وسعت تنهایی ام آنقدر بگویم تنها کس من بودی و من هیچ کس تو
- تنها زندگی میکنی؟ + نه، یاد کسی با من است...
ضامن که رضا باشد من آهوی دربندم... آقا بطلب حتما کم می کند از دردم...!
خدا جونم شوهرمو از شر دخترای سلیطه حفظ کن
عشق یعنی کودتای چشمان تو در قلب من
به خدا بارون که میزنه آدم تنها ، تنها تر میشه
چمدان دست گرفتم که بگویی نروم تو چرا سنگ شدی راه نشانم دادی ؟
و من عاشقت شدم عشقی که کسی از آن خبر ندارد جز آنکس که تو را آفریده...
خداوندا قرارم باش و یارم باش جهان تاریکی محض است میترسم، کنارم باش
غم انگیزترین رنگ دنیا سفید شدن موهای مادرم بود
تنهائیت را بچسب، وابستگی فقط درد دارد... بیخیال آدمها... .
قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم فکر این را که تو باشی و نباشی نکنم...!
عمامه به سر، خِرقه به بر، سُبحه در انگشت چون روی دلت سوی خدا نیست چه حاصل
تا می کنم لباس عزا مصیبت پشت مصیبت
عشقم، من هرگز ترکت نخواهم کرد...
خیالت بی خیالم نمی شود چرا...!؟
به من در عمق نگاهت که ناکجای جهان است وطن بده...
زندگی بهت ثابت میکنه که جز خودت رو هیچکس دیگه ای نباید حساب کنی