ظاهر آراسته ام در هوس وصل، ولی من پریشان تر از آنم که تو می پنداری
لعنتی میشه بگی چه حسی داشتی وقتی الکی میگفتی دوستت دارم...
بگذار به تو فکر کنم و دلتنگت باشم...
خوشبختی اینه که یکی باشه باهاش از ته دلت احساس آرامش کنی.
تو بهار روزای زمستانی منی
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
رفتنت چون بودنت تکرار رنج زندگی است مثل جای خالی ساعت به دیوار اتاق
من نمیدانستم معنی هرگز را تو چرا بازنگشتی دیگر...؟
از مرگ نمیترسم، من فقط نگرانم که در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم
کسی چه میداند؟ شاید همان دو خطِ موازی باشیم، که انتهایمان رسیدن است...
بیدار مانده ام که تورا مثنوی کنم اسوده تر بخواب!عزیز دلی هنوز!
سیل/بند پاره شد/دانه دانه تسبیح
ظلم است مرهم لطف از ما دریغ کردن چون داغ سوزناکیم چون زخم دَردمندیم
من دلم پیشِ غریبی ست که نامش وطن است
دلم به بودنت گرمه رفیق من تولدت مبارک باشه و الهی که صد ساله شی
کاری ندارم کجایی چه میکنی... بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود...
نشو محبوب آن یاری که خود یار کسی باشد نرو بالای دیواری که دیوار کسی باشد
شب خوش بخواب,اما بدان آه من در سینه ام امشب تقلا میکند!!!!.........
پسری که با همه سر سنگین و مغروره ولی برای عشقش مهربونه رو باید فداش شد ...
آه از غمی که تازه شود با غمی دگر جز همدلی نباشدمان مرهمی دگر...
یک رفتن هایی هست که تمام شعر های دنیا را به پایش بریزی برنمی گردد
از رستم پیروز همین بس که بپرسند: از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی؟
گَر عشق مَقصد است خوشا لذّتِ مَسیر ...
کتمانِ دلتنگی، بند آمدنِ نفس است...