رنگ یاقوت انارست لب سرخ تو لیک آن یکی هوش فزون سازد و این هوش برد
جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت
و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
اثر لطف خدایی که چنین زیبایی تا تو منظور منی شاکرم از بینایی
رو به رویم می نشینی دلبری ها میکنی بوسه می خواهم چرا این پا و آن پا می کنی
با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد میخواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید دل به جان آمد و او بر سر نازست هنوز
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
بی حاصلست یارا اوقات زندگانی الا دمی که یاری با همدمی برآرد
یلدا رسد ز کوچه ی دی با ردای برف تاجی نهاده بر سرش از یخ، خدای برف
عشق یعنی که دلت تنگ کسی باشد و او ناگهان دست به گل، سرزده از دَر برسد ارس آرامی
تو دوری و تن دنیا گرفته بوی سکوت! چگونه زنده بمانم درون این برهوت؟
دلتنگ توام جانا هردم که روم جایی با خود به سفر بردم یاد تو و تنهایی
این نفس فردا نمی آید به دست پس به شادی بگذرانش تا که هست !
مرحبا همت قومی که چو دلبر گیرند به جز از دلبر خود از همه دل بر گیرند
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی دگر نروید هرگز
عطرِ جاری در نفس هایت بسی بوییدنیست ریشه ی اندوهِ من با خنده ات برچیدنیست
به لب آورده جانم را، سکوت و صبر و تنهایی که از هر گوشه ی چشمم ،سرازیر است دریایی!
آنچه خوبست یقین با تو رفاقت دارد هرچه زیباست چرا با تو شباهت دارد
من و تو در طلب عشق به هم پیوستیم هر دو اندازه ی هم دل به دلِ هم بستیم
زانو به بغل دارم و دندان به جگر، آ ه گویی به دلم ریخته غم های دو عالم
نه صبر هست ما را، نه دل، نه تاب هجران ماییم و نیمه جانی، آن هم به لب رسیده
دو عالم را به یک بار از دل تنگ برون کردیم تا جای تو باشد
پول خون های زیادی گردنت افتاده است کشته مرده می دهد از بس پروفایل شما