متن دل نوشته های سردار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دل نوشته های سردار
چای دم کرده ام،
عطرش پیچیده توی خانه. خورشید لای پرده راهش را باز کرده.
موسیقی آرامی پخش است. هیچکس معطل من نیست،
من هم معطل هیچکس.
امروز تصمیم گرفته ام مهربان باشم. با خودم. با کوچه. با درخت.
برگ ها دارند سبز می شوند.
یعنی زندگی هنوز دوست دارد...
باران میبارد.
کفش کهنه پوشیدهام. رفتهام توی کوچه.
چتر ندارم. خیس میشوم. مهم نیست.
بوی خاک خیس، بوی اول #دنیاست.
قطره روی برگ، قطره روی صورت. میخندم.
نه برای کسی. برای خودم.
آدم گاهی نیاز دارد خیس سادهترین باران بشود.
بدون فکر فردا. بدون حسرت دیروز. فقط باران. فقط من....
دارکوب میکوبد به تنه درخت.
نه از سر خشم، از سر گرسنگی.
آدم میکوبد به دل دیگران.
از سر ترس. از سر تنهایی.
هر ضربه، یک فریاد کوچک.ِ درخت میماند.
جای ضربهها را نشان میدهد.
مثل پدر. مثل مادر. مثل هرکس که ایستاده تا تو بکوبی و او نریزد.
دارکوب...
زن هر شب ساعت سه بیدار میشد.
میرفت کنار پنجره. نگاه میکرد به خانه روبرو.
چراغ اتاق خواب همیشه روشن بود.
یک شب چراغ خاموش بود. زن تا صبح نخوابید.
یک هفته بعد، اعلامیه ترحیم چسبیده بود به در خانه روبرو.
زن گریه کرد.
نه برای مرده.
برای نوری که...
جلو در مترو ایستاده بود
هوا بهاری بود
اما تونل تاریک. عطر مردی از کنارش رد شد
تلخ مثل چای بدون شیرینی که یادگار مادر بود
صندلی خالی پیدا کرد. نشست. روبرویش دختری ایستاده بود
سنبل توی دستش. بوی بهار میداد. قطار تکان خورد. سنبل افتاد پایین.
دختر خم شد....
احساس_دیشب_من
نشستم روی پلهها.
ساعت سه بامداد. چراغ کوچه خاموش بود.
سگ همسایه خواب بود. فقط باد میآمد.
نه سرد، نه گرم. همان باد همیشگی که نمیدانی کجا میرود.
سیگارم را خاموش کردم. به آسمان نگاه کردم.
هیچ وقت اینقدر خالی نبود.
پرندهای نبود. ابری نبود. حتی ماه نبود.
فکر...
دلم میخواهد یک نفر از راه برسد.
نه برای نجات. فقط بگوید «هستم.» همین.
من آنقدر بزرگ شدهام که میدانم از هیچکس کاری برنمیآید.
اما هستن، همان بودن کافیست.
مثل درخت که سایه میدهد.
مثل چراغ که روشن است.
نه سایه جان کسی را نجات میدهد، نه چراغ.
اما میشود...
دلم می خواست یک کبوتر باشم.
نه برای پرواز. برای اینکه روی طاقچه بنشینم.
نگاه کنم. بعد بروم.
کسی منتظرم نباشد. کسی دلم را نخواهد.
کبوتر که میرود، میگویند: رفت.
آدم که میرود، میگویند: چرا رفت؟
فرق است.
کبوتر وظیفهای ندارد.
آدم دارد. باید بماند. باید خوشحال کند. باید جواب...
آذری جان،
سنی گؤرنده،
خاطیریم شاد اولور.
کؤچهلر قارانلیق اولسا دا، سنین وارلیغین ایشیق ساچیر.
بیلمیرم نئجه دئسهم،
اما سن مئنیم اۆچون سادجه بیر آد دئییلسن.
سن مئنیم گؤزل آنیلاریمسان.
بعضی آدمها مثل استامیومن میمونن
دقیق میدونن درد تو چیه
بیحرف میرن سراغ زخمت
حتی قبل اینکه تو بگی
نشستهان کنارت
نه برای التیام
برای اینکه بدونی
این همه زخم
یعنی تنها نیستی
بعضی آدمها مثل قهوهی داغ توی عصر پاییزن
تلخن اما حرفت را خوب میکنند
بعضی آدمها هیچی...
آخرین برگ درخت
درخت حیاط خلوت خانهمان هر سال برگهایش را میریخت.
اما یک برگ همیشه میماند.
نه به خاطر اینکه نمیخواست برود.
شاید از ترس افتادن.
شاید هم منتظر بود باد بیاید و ببردش.
هر روز صبح نگاهش میکردم. هر شب هم.
یک روز برگ نبود. باد نیامده بود....
من یک میزم.
چهل سال است در این اتاقم. چهرهها عوض شد.
کتابها عوض شد. دستهایی که روی من مینوشتند، پیر شدند.
بعضیها نیامدند.
یک پسر بچه بود که مدادش را روی من گم میکرد.
بزرگ شد. رفت. حالا پسرش نشسته پای من.
اما دیگر نمینویسد. به صفحه نگاه میکند....
پتوی پشمی مادربزرگ را هنوز دارم.
رنگش پریده. نخهایش یکی دو جا باز شده.
اما هنوز گرم است.
شب که دلم میگیرد، میپیچم توی آن.
بوی مادربزرگ میدهد. بوی نفتالین. بوی سیب.
بوی همان خستگی که هیچوقت از شانهاش نیفتاد.
مادربزرگ نیست. پتو هست. من هستم.
شبهای سرد را با...
دیروز یک پیرزن را دیدم
همان رنگ موهایت را داشت
ایستاد. نگاهم کرد
گفت: پسرم داری گم میشوی؟
گفتم: مادرم را گم کردم
دستم را گرفت
چند قدم رفت. بعد ایستاد
هیچی نگفت. فقط دستم را فشرد
همان لحظه فهمیدم
مادرها در دستهای پیرزنها جاری میشوند
تمام نمیشوند. فقط قالب...
نامت آرام است،
اما نبودنت، هجوم موجهای بیقرار است.
روزی پدرم دستم را فشرد و گفت: «مرد باید محکم باشد.»
اما هیچوقت نگفت وقتی خودش نباشد، این محکم بودن چه دردی دارد.
روزی مادرم شال را روی شانهام انداخت و گفت: «زمستان زود میگذرد.»
زمستان گذشت، اما سرمای دلتنگی او هنوز در جانم مانده است.
بوی تنت در خیابان پیچید،
مرا به عقب کشاند،
به روزهایی که هنوز تو بودی،
و جهان دوباره زنده شد.
در ایستگاه مترو،
صدای خندهی تو بین جمعیت پیچید،
و من بدون اینکه بفهمم، دنبال تو دویدم،
تا هرگز گم نشوی.
تو کنار رودخانه ایستادی،
آب انعکاست را گرفت،
و من بدون اینکه بفهمم، عاشق شدم،
زمان در نگاهت متوقف شد.
نگاهت مثل مه صبحگاهیست،
که حتی سنگهای دل را نرم میکند،
و تمام سکوتها پر از نفسهای توست،
لحظهها با تو جان میگیرند.
تو و من،
دو نقطه در جهان که با هم یک ستاره میشویم،
و تاریکی هم نمیتواند ما را جدا کند.