کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست
سلام ای خدای مهربان هر آنچه تو عطا می کنی بی پایان و بی منت است پس باران نعمتهای رنگارنگت را بر صحرای نیازمند دل ببار
دیگر با صدای بلند نمی خندم با صدای بلند حرف نمی زنم دیگر گوش نمی دهم به صدای باد دریا، پرنده، پاواروتی پاورچین پاورچین می آیم و می روم بی سر و صدا زندگی میکنم تو در من به خواب رفته ای
عهد تو و توبه ى من از عشق می بینم و هر دو بی ثبات است !
لحظهی بغض نشد حفظ کنم چشمم را در دل ابر نگهداری باران سخت است...
گاهی فقط باید تا عزیز ماند! این را از کسی آموختم که دیشب رفت و اسمش را در دفترم جا گذاشت...!
مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرم که پیش چشمِ بیمارت بمیرم قدح پر کن که من در دولت عشق جوانبخت جهانم ، گرچه پیرم...
هرگز نگفتند که زن باید عاشق باشد و مَرد لایق ... عشق را سانسور کردند ...! من سالها جنگیدم تا فهمیدم که ، نه گیسوانِ بلندم زیباست و نه چشمانِ سیاهم ..! و نه مَردى با دستانِ زمخت و گونه هاىِ آفتاب سوخته ، خوشبختی ام را تضمین میکند ..!
همه چیز قابل انکار است مگر که دوستش داریم......
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس من جُز تو کَس ندارم پنهان و آشکارا....
آنکه مسٖت آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد!
من آنِ توام مرا به من باز مده...
مثل یک بوسهی گرم مثل یک غنچهی سرخ دلِ افروختهام را به تو میبخشم من
عشق ، داغی ست که تا مرگ نیاید نرود ...
اگر روزم پریشان شد فدای تاری از زلفش که هر شب با خیالش خواب های دیگری دارم شب بخیر
اگر کلافگى هاى یک زن را دیدى بدان خوب است فقط دارد حافظه اش را پاک مى کند به چیزهاى بهترى فکر کند..
پروانه هم شبیه من از ساده لوحی اش ؛ دلبسته ی گلی ست که درکش نمی کند
و کسی که تورا دیده باشد پاییز های سختی خواهد داشت
مرا به هیچ بدادی ومن هنوز بر آنم که از وجود تو به عالمی نفروشم
می نویسم باران دیگر پروانه و باد خود می دانند پاییز است یا بهار
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا ؟ گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا گر سرم در سر سودات رود نیست عجب سر سودای تو دارم ،غم سر نیست مرا ...
خدایا در این روز آدینه پناهمان باش و ارامش ، سلامتی سعادت و سرور قلبی را نصیبمان کن
زآسمان دل برآ ماها ! و شب را روز کن تا نگوید شبرُوی کِامشب شب مهتاب نیست شب بخیر
ز دست این دل دیوانه مستم درون سینه دشمن میپرستم ندیده دانهای از وصف دلدار به دام دل گرفتارم گرفتار بدینسان خسته کسرا دل مبادا کسی را کار دل مشکل مبادا