متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
خاطره هات رویاییه
هواام بارونیه
این یه دیوونگیه
که قدم میزنم با یادت... ❥
کوچه هاام خالیه
چه حس عجیبیه
انگار همه چی بهم میگن
که دیگه ندارمت... ❥
❁دنیا مال منه...
وقتی مال توام ❥
تو مثل یه خورشید
تابیدی به منِ تاریک...
از اَبرای تیره که فاصله میندازن بینمون، بیزارم...
+ ببخشید دیر کردم...
از روزایی که هوا اَبریه ولی بارون نمیاد، متنفرم!
+ چه ربطی داشت؟
وقتی میگی الان میام، ولی دیر میای، به همون اندازه حالم بد میشه...
+ خوشحالم!
چرا؟
+ پاییز داره تموم میشه...
این خوشحالی داره؟
+ آره... چون پاییز انگار دلتنگی ها، تنهایی ها، دردها و... یاد خاطرات خوشی که دیگه ندارمو چند برابر میکنه...
ولی بعضیا پاییزو یه فصل عاشقونه و رویایی میدونن...
+ آره... ولی کسایی که با خودِ دلبرشون باهمن... نه...
+ تا حالا جایی گم شدی؟
آره... بین پیچ و تاب موهات...
قبلا گفتم باز هم میگم بزرگترین دارویی
که برای یک انسان وجود داره یه انسان دیگست
تو که بخوای میتونی بهترین دارو باشی
تو که بخوای میتونی همه رو جادو کنی
بخوای میتونی مشتم رو بازش کنی
تو که بخوای میتونی این من دیوونه رو آروم کنی
میتونی قلب سنگم♥...
دارم از دست تو صدها گِله، باید چه کنم
گر به جورت نکنم حوصله، باید چه کنم
من به هر درد صبوری کنم امّا تو بگو
با دل آشوبیِ این فاصله، باید چه کنم
گرچه هر مسئله با عشق شود حل لیکن
چون شود عشق خودش مسئله، باید چه کنم!!...
برای خوشبخت کردنم نیازی به معجزه نیست فقط بودنت را همیشگی کن
آغوش تومی برد مرا تا خورشید
الحق که تو لوبیای سحرآمیزی
ازعشق وامیدو زندگی لبریزی
بردرد دلم تو بهترین تجویزی
عشق تومثل هوای دم صبح است
تازه ام می کند کافیست کمی تورا نفس بکشم کافیست ریه ام را ازدوست داشتنت پرکنم
روزگا ی در سیاهی ،ماتم خاطرات خاک خورده ی زمستان را داشتم ،تا با چشمان سیاهت روشنی را، هدیه دستانم نمودی وبا لبخندت بال پروازم بخشیدی تا اوج بگیرم، کمال را ،
به راستی این سیاهی روشن ، زندگی ساز است وغم سوز نگاهت مرا ساخت پیروز در هر شب...
و آغوش تو تنها ساحلی ست
برای زنده ماندن...
ارس آرامی
باز می شکنم پیله ی تنهایی فال قهوه ات را تا عکست را در هزار رنگ کنم ،برای یافتنت شش جهت قلبم را چشم کاشته ام تا از نظرم مخفی نماند شیطنت های بچگانه ی چشمان عسلیت
به راستی چشمان تو شیرین ترین طعم زندگی را در کام جانم نشاند...
با بدنی زخمی و تیر خورده، دستانی لرزان و چشمانی تر به آن گنبد طلایی خیره شد.
در دلش گفت: معشوقم هم به فدایت! تو غمت نباشد!...
و با غمی کمرشکن، پیکرزنش را که غرق در خون بود از زمین بلند کرد.
و گنبد طلایی بیت المقدس درخشنده تر از...