هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری در دل نیافت راه که آنجا مکان توست
آغوش تو برای زمستان من بس است من زیر بار هیچ بهاری نمیروم ...
دوستت دارم در امتداد دل تا چشم کار میکند می خواهمت
یک ثانیه می بینمت،یک سال درگیرم هر اتفاق نادری کوتاه می افتد
چیزی از من کم نشد ، امّا خودم دیدم که او باخت آن کس را که جانش را برایش می گذاشت...
یک نفر هست که با بودن او شاد شوم عشق را با منِ دیوانه همآغوش کند!
بی شک صبح صدای خنده های توست هر صبح که میخندی من یک دلِ سیر زندگی میکنم
رخ بنما که چشم توست دوای چشمان ترم ️️️
دوست داشتنت هوس نیست ڪہ باشد و نباشد نفس است تا باشم تاباشی... ️️️
این که در سینه ی من هست تو هستی دل نیست...
How impatiently I want you چهِ بی تابانه میخواهمت ... ️️️
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست ، هشیار و مست را همه مدهوش می کنی؟
با تو خواهم ماند... با تو خواهم خواند و تو را در بهت آفتابیت خواهم بوسید اگر ابرها بگذارند...
ظاهر آراسته ام در هوس وصل، ولی من پریشان تر از آنم که تو می پنداری
بگذار به تو فکر کنم و دلتنگت باشم...
تو بهار روزای زمستانی منی
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
می شود از فکر من چند ساعتی بیرون روی ؟ درس دارم بخدا این ترم مشروط می شوم ...
جانم فدای زلفِ تو آن دم که پُرسَمَت : کاین چیست موی بافته ؟ گویی که دام توست !
من تو را برایِ همه یِ سال هایِ تنهاییم می خواهم برایِ همه یِ خنده هایِ باقیِ عمرم...
کسی چه میداند؟ شاید همان دو خطِ موازی باشیم، که انتهایمان رسیدن است...
بیدار مانده ام که تورا مثنوی کنم اسوده تر بخواب!عزیز دلی هنوز!
فصل ها را بهم ریخته ای! مگر موعد آمدنت زمستان نیست؟پس چرا دلم پر از شکوفه های بهار شده!
کاری ندارم کجایی چه میکنی... بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود...