طرح زیبایی در سر ابر است آبشاری به عظمت دریا
سوری بپاست در ٍثور گل ها صورش دمیده اسرافیل فصل ها
دیگر هیچ شعری به سراغم نمی آید کاش پشت پای آخرین واژه آب می ریختم
گل یا پوچ چه فرق می کند؟ یک طرف بازی که تو باشی هر دو دستم پر است
تو راهت را کشیدی و رفتی چه نقشه ی راهی از این بهتر
گوشه ندارد زمین گرد است
تا می کنم لباس عزا مصیبت پشت مصیبت
پایانه ای ست بی مقصد راهی که در هیچ ایستگاهی به تو نمی رسد پیاده نمی شوم
تمام سهم من از جاده پیچیدن به خیال توست
نیستی که انگار باد با تو به دوردست ها گریخته
چه قدر در باشم دیوار بشنود
بی ثواد بودم! که تو را یار خواندم
همهمه ی علف زاران حرف از باد است
به فصل*ت* برگ ریز*م*
الف ب فضل الفبای وفا ابوالفضل
به خواب می روند همه ی خواب هایی که برایت می بینم
تلخ شد طعم شیرین شعرهایم افتاد شکست فنجان سفید گل مشکی
ابر ابر ابر ابر ابر باران باران باران باران باران آهی ست گرفته سینه ی آسمان را
دگرگونه ام می نگارد گ ر م
بی تو انم!
دستم به دوست داشتنت بند بود حواسم پرت شد از دلم سر رفتی
*خیال* از در بیرون می کندم می آیم پنجره باز بود
کلمه همه سرریز خیابان من بود
ما دوباره به آبادی برگشتیم. دیر فهمیدیم ! رفتن… همه چیز را خراب کرده بود