هیچ چیز قشنگ تر از این نیست یکى را داشته باشى که هر روز به او بگویى: با تو حال تمام روزهایم عشق است
برای عشق مبارزه کن ولی هرگز گدایی نکن
عشق را فلسفه ای نیست به جز آغوشت
تو را همواره می خواهم نه گاهی داغ گاهی سرد که عشق تو همانند درخت کاج میان برف دوری هم هنوزم سبز و پابرجاست ...
عشق برای تو کوچک است تو بگو چگونه بخواهمت عزیز!
و عمق عشق هیچوقت فهمیده نمی شود مگر در زمان فراق...
من عشق رو تو صدای خندش پیدا کردم ...
به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفتم حتی عشق را...!
خواب شوى ، باد شوى ، در گذر آب شوى عشق نمى رود ز سر ، عشق سفر نمى کند
عشق و دوست داشتن، برای خوشبختی لازمه ، امّا کافی نیست...
رو آیه های بارونی نوشتم بسته به تو جونم و سرنوشتم تو مظهر تحملی تو ماهی عشق منی برام تو تکیه گاهی
عشق یک مرد را، با حرفهایش نه... از رفتارش باید فهمید... عشق یک زن را هم میتوان... چه میگویم من... زن که عاشق نمیشود... دیوانه میشود
همیشه گریه واسه عشق و رفیقی که دورت زده نیست! بعضی موقع ها گریه می کنی واسه خودت که چقدر ساده و زود باوری..
من بودم و دل بود و کناری و فراغی ... این عشق کجا بود که ناگه به میان جَست ؟!
خوشبختی از نگاه هرکسی معنایی متفاوت دارد ، اما از نظر من آدمهایی خوشبختند که عشق به موقع به سراغشون بیاد ...
دردم به جان رسید و طبیبم پدید نیست داروفروشِ خسته دلان را دُکان کجاست؟
با من کنار بیا همچون ماه با نیمه ی تاریکش
من به اندازه ی غم های دلم پیر شدم از تظاهر به جوان بودن خود سیر شدم عقل می خواست که بعد از تو جوان باشم و شاد من ولی با غمِ عشق تو زمین گیر شدم
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
ای کاش نکردٖمی نگاه از دیده بر دل نزدی عشق تو راه از دیده تقصیر ز دل بود و گناه از دیده آه از دل و صد هزار آه از دیده
یک استکان پر از چای و حس بودن باهم نمیدهم به جهان این خلوصِ چایِ دوتایی
دوستت دارم نه از روی شکم سیری به تو آنگونه محتاجم که جوانه ای به نور
مادر کلمه ای که در همه زبان ها به عشق تعبیر می شود.
عشق یعنی کودتای چشمان تو در قلب من