ای تو امان هر بلا ما همه در امان تو جان همه خوش است در سایه لطف جان تو
آینه خیالت را گیسو می بافد انتظار پنجره کی می آیی
نزدیک ترین حس دوری دست های گرم تو
عطر تو در هواست می آیی یا رفته ای؟
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
از تو حرکت از من دوست داشتن... برکت از این زیباتر!؟
کاش من تمام کسانی که نگاهت می کنند بودم
ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای
ما بی تو در همیم تو بی ما چگونه ای
چقدر خوب و قشنگی چقدر زیبایی من از خدا که تو را آفرید ممنونم
کاش سرما بخورم دکتر من نسخه کند: عسل از کنج لب و تُرْشیِ لیمویت را
دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟
حضرت مولانا یه نصیحت خوب میکنه، میگه که: یک دو روزک جهد کن، باقی بخند!
ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ
جز خیال روی او نقشی نیاید در نظر هرچه ما دیدیم و می بینیم آن جانان ما است
خلاصه ی همه ی بهانه ها این است: تو از یادم نمی روی
این خزان هم آمد و بگذشت و پیدایش نشد آنکه یک روزِ زمستانی رهایم کرد و رفت
سودای دلنشین نخستین و آخرین عمرم گذشته است و توام در سری هنوز
روزگاریست که سودای تو در سر دارم مگرم سر برود تا برود سودایت
من با تو به چشم آمدم و هیچ نبودم
و چشم به راه صدایت خواهم ماند
هزار جهد بکردم که یار من باشی مرادبخش دل بی قرار من باشی
نامه ای به خدا: «گاهی سخت می شود...نجاتم می دهی؟»
بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی