ای کاش راه خانه را گم کرده بودم روزی که دیدم کفش هایت پشت در نیست
خرید ضایعات بهانه است، کوچه، کوچه شهر را می گردم، بلکه تو را پیدا کنم
به هر برزنی جشنگاهی سده همه گرد بر گردش آتشکده جشن سده گرامی باد
تنها دلیل بهانه گیری های من این است که دلم میخواهد حواسَت پیشِ من باشد...
مادر تنها کسیه که میشه مهربونیه خدا رو باهاش تخمین زد...
همچون تو نباشد به دلم یاد و نظر را
عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبود نوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
لعنت به من و عشق تو و وعده ی مایت لعنت به من بی شرف مانده به پایت..!
قصد جانم کرده ای جانم فدای قصد تو
هر شب بدون بوسه جدا میشوی ز من انگار بر دهان تو فردا نوشته اند .
مثل نفس شدی برام کشیدنت الزامیه...
هوای سرد بهانه بود قلبت برای دیگری می لرزید
در حقیقت میشود با چشم هایت حرف زد شکل آدمهای دنیای مجازی نیستی...
اشتیاقی نیست خندیدن در این دنیا مگر دستی از غیب آید و بر لب بیارد خنده را
یازده تا بچه جز یوسف فقط یعقوب ساخت صنعت انبوه سازی را فرادا باب کرد
بارداری بی حضور جنس نر را در جهان حضرت مریم به لطف حق تعالی باب کرد
کفش زنها قرنها یا گالش و یا گیوه بود کفش های شیشه ای را سیندرلا باب کرد
از شروع این جهان مرد از پی زن می دوید از پی مردان دویدن را زلیخا باب کرد
خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد که مرگ من نمی ارزد به غصه خوردن تو
بر طبیعت جز با تبعیت از طبیعت نمیتوان فائق آمد.
مراقب من باش! از من فقط، تو مانده ای...
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
در جنون تو رفته ام از خویش