خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند تا فراموش شود یاد تو، هرچند نشد
مثل خاراندن یک زخم پس از خوب شدن، یادیکعشقعذابیستکهلذتدارد
گل سرخی که دهانم ز دهانش بر داشت آنقدَر سخت مکیدم که گلابش کردم
هرچه او ناز و ادا کرد مجابش کردم تا رضاخان شدم و کشف حجابش کردم
عاشقش بودم و او قدر بُزی فهم نداشت چه کنم باز که او حبهی انگور من است
ای آنکه دوست میدارمت اما ندارمت ...
دیر کن اما بیا...
من شاعرم و تنها ثروتم ، دفتر شعرم و چشمهای قشنگ توست
شک ندارم مادرم فهمیده من میخواهمت سجدههای آخرش این روزهاطولانی است...
بغل ابراز علاقس ولی بوس تزریق علاقس
یک نفس بی یاد جانان بر نمی آید مرا
گر عاشقی فدا کن در ره عشق جان را
من و دل بریدن از تو چه محال خنده داری
درد بیعشقی ز جانم برده طاقت وَرنه من ، داشتم آرام ، تا آرامِ جانی داشتم ...
بیرون زِ تو نیست آنچه میخواستهام فهرستِ کتابِ آرزوهای منی ...
بیعانهٔ هزار غلام است خندهات صد بار بندهٔ لب پر خندهات شوم
تو خوب ترین اتفاق ممکنی وقتی که ، اولِ صبح در یادم میافتی
-چه نسبتی باهاش داری؟ +ساکن سمت چپ سینه ام هستش عاشقانه دوست دارم
هیچ گَواهی به سالِم بودنِ من نیست من دیوانهی تواَم
رفته رفته وقت ما دارد به پایان می رسد تا که عمری هست ناز یار را باید کشید
آتشت ریخت به روی جگر چند نفر؟ ریخت با دیدن تو کُرک و پَرِ چند نفر؟
آرزو دارم با بارش هر دونه از برف زمستونی یه غم از رو دلت کم بشه نازنینم …
اگر بوسه ها، دانه های برف بودند برایت کولاکی از آن ها می فرستادم
آمدنت قند را در دل من آب میکند برف را در دل زمستان