جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
زیر باران دلم آب می رود تنگ تر می شود
ختم به خیر نمی شوم وقتی هیچ راهی به *تو* ختم نمی شود!
در من جا مانده ای برگرد! دیگر به جایی نمی رسی!
هوای تو چگونه است؟ در من امشب یکی دنبال چتر می گردد!
صحبت یاس و نرگس و مریم نیست دل باغبان پژمرده است
درد بی درمان یعنی تو رفته ای در مه من هنوز از تو لبریزم
آرام باش / هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
شبیه بغض نوزادی که ساعت هاست می گرید پر از حرفم کسی اما زبانم را نمی فهمد
تو مجو از این دل من ...دیوانه تری...
همه از کنارم گذشتند به جز *تو* که از درونم گذشتی...
دق میده نبودش
و چه اندوه غلیظی ست جهانی که در آن عشق فریب است...
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک بجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم
تو را با غیر می بینم صدایم در نمی آید
لبخند بزن حتی اگه خیلی غم داری اینجا کسی نگران اشک های تو نیست...
رشته ی امید بی حاصل گسستن بهتر از بیهوده دل بستن...
هیچ کس برام *تو* نمیشه...
جانم به جان تو بسته است بگو جانم!
زمان چه می داند یک ساعت بی تو یعنی چقدر!
فکرت نمی گذارد که به تو فکر کنم!
به خوابم بیا دل که نمی داند رفته ای!