متن سردار
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات سردار
بعضی آدمها مثل استامیومن میمونن
دقیق میدونن درد تو چیه
بیحرف میرن سراغ زخمت
حتی قبل اینکه تو بگی
نشستهان کنارت
نه برای التیام
برای اینکه بدونی
این همه زخم
یعنی تنها نیستی
بعضی آدمها مثل قهوهی داغ توی عصر پاییزن
تلخن اما حرفت را خوب میکنند
بعضی آدمها هیچی...
آخرین برگ درخت
درخت حیاط خلوت خانهمان هر سال برگهایش را میریخت.
اما یک برگ همیشه میماند.
نه به خاطر اینکه نمیخواست برود.
شاید از ترس افتادن.
شاید هم منتظر بود باد بیاید و ببردش.
هر روز صبح نگاهش میکردم. هر شب هم.
یک روز برگ نبود. باد نیامده بود....
من یک میزم.
چهل سال است در این اتاقم. چهرهها عوض شد.
کتابها عوض شد. دستهایی که روی من مینوشتند، پیر شدند.
بعضیها نیامدند.
یک پسر بچه بود که مدادش را روی من گم میکرد.
بزرگ شد. رفت. حالا پسرش نشسته پای من.
اما دیگر نمینویسد. به صفحه نگاه میکند....
پتوی پشمی مادربزرگ را هنوز دارم.
رنگش پریده. نخهایش یکی دو جا باز شده.
اما هنوز گرم است.
شب که دلم میگیرد، میپیچم توی آن.
بوی مادربزرگ میدهد. بوی نفتالین. بوی سیب.
بوی همان خستگی که هیچوقت از شانهاش نیفتاد.
مادربزرگ نیست. پتو هست. من هستم.
شبهای سرد را با...
دیروز یک پیرزن را دیدم
همان رنگ موهایت را داشت
ایستاد. نگاهم کرد
گفت: پسرم داری گم میشوی؟
گفتم: مادرم را گم کردم
دستم را گرفت
چند قدم رفت. بعد ایستاد
هیچی نگفت. فقط دستم را فشرد
همان لحظه فهمیدم
مادرها در دستهای پیرزنها جاری میشوند
تمام نمیشوند. فقط قالب...
عشقِ ما،
آتش زیر خاکستر است،
نمیسوزاند اما نمیگذارد بخوابم،
هر نگاهت،
خطریست که با دل میپذیرم،
و هر بوسهات،
طعمهایست برای دیوانگیِ دل…
ما دو نفریم در بازیِ ممنوعه،
که هیچ قاعدهای برایش نیست،
جز تپیدنِ دیوانهوارِ این دلِ بیقرار.
هر انسانی که در زندگیمان میآید،
آینهایست از فضائل و رذائل ما،
عشق و نفرتمان،
زیبایی و زشتیمان.
سکوت کردی،
اما لبهایت
هنوز روی گردنم شعر میخوانند…
بیصدا،
بیرحم،
بیتو.
هر شب،
لمسِ خیالت
روی تنِ خستهام میریزد،
مثل باران،
بیاجازه،
بیامان…
در آغوش تو،
جهان معنایی نداشت،
جز صدای قلبت،
که بیاذنِ من،
شعر میسرود روی تنم...
لبهایت بوسهگاه من است،
و هر لمسِ تو،
شعرِ تازهایست که روی پوستِ تنم نقش میبندد.
عشق، یعنی تو در آغوشم،
بیهیچ فاصلهای...
لبهایت بوسهگاه من است،
و هر لمسِ تو،
شعرِ تازهایست که روی پوستِ تنم نقش میبندد.
عشق، یعنی تو در آغوشم،
بیهیچ فاصلهای...
هوای تو بوی سیب دارد،
میوزد با نسیمِ خاطرهها،
و من در همین جمعههای بیقرار،
تا همیشه در انتظار تو میمانم.
دلم کنار تو خانهای دارد
که هیچ طوفانی نمیتواند آن را لرزان کند،
حتی وقتی دستهایم دور از توست،
قلبم هنوز آتش عشق را روشن نگه میدارد.
انسانها میروند، اما سکوتشان با ما میماند،
و من با این سکوت زندگی میکنم، نه با آنها.
هر نگاه، خاطرهایست که پوست میاندازد،
و من هنوز همان حفرهی خالی را میکاوم.
من در این اتاق خالی، فقط سایههایم را میبینم،
و هر سایه، گذشتهایست که هرگز باز نمیگردد.
من در این اتاق خالی، فقط سایههایم را میبینم،
و هر سایه، گذشتهایست که هرگز باز نمیگردد.
من صدا را حس میکنم،
نه تو را؛
تو در لحظهها حل شدهای، و من فقط پژواکم.
زندگی مثل کتابی ست که توی آن نیستی،
و من هر صفحهاش را با چشمهای خیس میخوانم…
تو نقطهای در نقشهی وجودم،
و من مسیری بیپایان…
که به هیچ جا نمیرسد.
اول تویی آخر تویی من را تو سردار آرزوست
عشقم تویی در راه تو این سر بر دار آرزوست
لعنت به هر لب جز لبم که بر لبت بوسه زند
دل پای عشقت داده ام ای عشق دلدار آرزوست