شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
بالهایت
اسیرِ غروب،
پنجه هایت
در خیالِ سبز،
در غربتِ قریبِ صدایت
گریه می کنی
احمقی گفت:
چه قناریِ خوشحالی!!
بر آستانِ عشق می پَری،
بر مناره ی دل
می نشینی نرم
اما ای کبوتر !
- تو را به حرمتِ عشق-
آلوده ام نکن
با فَضله هایِ غم.
آبان است و
در خشکسالِ آفتاب و تطهیر
بخار را زمزمه می کنم
مثلِ
قطره های مانده در مرداب.
قندیل های یخ
آویزان شده اند
از دیوار ذهن های ما،
دست های کرخت
نشانه ای می جوید
از کومه ای گرم
از خانه ی آزادی.
از تو تنها شالی می مانَد
کهنه تر از یاد زمستان،
و کلاهی گشاد
که بر سرِ دنیایت رفته است،
آی آدم برفی!
مثل آرزوهای محال من
روزی بُخار می شوی.
بیهوده در نبند!
مرگ
گه گاه
از پنجره می آید
همه می دانند
حتا سلیمانِ نَبی
حتا مورچه ها.
تندیسی شده ام
خیره به ماه
و زاغِ سیاه را
چوب می زنم؟؟؟
ولتاژ ِ تنت
خشک کرد
اندام مرا .
رنگِ شعرهایم
عجیب مهتابی است
نکند
عاشق شده باشم؟
خیره به حقیقت
پَس پَس رفت
ت.........ا
از بامِ شب افتاد،
اینک او مانده
با دست هایی
درازتر از پ.......ا .
سیاهِ دلنشین!
ای شب!
از لباس ِپولک دوزی ات
ستاره می چینم
و می چسبانم
به آجُرِ روزهایِ شب گونه ام .
گفتند:
« شتاب کن
زندگی یک دم است »
گفتم:
در این هوایِ ترس و گریز،
مکث
مرگِ شعر من است.
سرِ سبزت را
محکم تر از همیشه بچسب
و کلاهت را،
باد بی حوصله است انگار
و پچ پچ باران
تَرَک انداخته گویا
سقف وحشت را.