شعر نوشتن بلد نیستی!... شعر خواندن نمی دانی! کمی راه برو...بخند، مو پریشان کن... شعر شدن که بلدی؟
جمع خوبان یعنی : لبهایت، موهایت و چشمهایت،در کنار عشق ....
وقتی که با تو به رقص برمی خیزم. پاهایم سنبله های گندم می شوند.. و گیسوانم طولانی ترین رودخانه ی جهان.
- هر صُبح ناگزیرم به دوباره دوست داشتَنت تو با مهربانی ات راهی برایم باقی نگذاشته ای.. ️️️
. به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد هزار جان گرامی فدای جانانه ️️️
چشمانت کجای جهان است؟ که اگر برداری اش از من بی خانمان ام
برای تو در اوجِ عاشقانه خاص نیستم... ولی همین منِ معمولی عجیب دوستت دارم...
مرگِ زیبایی ست غرقِ در بوسه هایِ تو شدن️
کاش یکی باشه! بچگونه دوست داشته باشه.... ده تا ولی واقعی ️️️
ز لعل لبت بوسه ارزان گرفتم ... یکی جان سپردم ... دوصد جان گرفتم !️
گفتن ندارد اما اتفاق میخوانمت که بیفتی ! در زندگی ام در آغوشم و هرچیزی که یک طرفش به من ختم می شود...
. دلم فقط تو را می خواهد شب های با تو بودن را مهتاب را و ستاره ها را با تو می خواهم آن قدر ستاره بچینم که میان ستاره هایم پنهانت کنم و توهیچ وقت از کنارم نروی... عاشقانه ️️️
شب را در آغوشم بپیچ می خواهم در... نَفَس هایت متولد شوم.!️ ️️️
به ولله که جانانم تویی تو...️
️ تورادرعاشقانه هاے بهاران یافتم️ با سرد زمستان دلم صبورے ڪن
متهمم؛ به دوست داشتنت به این جرم افتخار می کنم و به فراموش نکردنت...... آرزویم این است که مجازاتم حبسِ ابد در گردشِ خونِ تو باشد...
. جُرمم این دان که زِ جان دوست ترت می دارم ... ️️️
قلبم ...️ یکى در میون براى تو می زنه!
مثل یڪ پوپڪ سرمازده در بارش برف سخت محتاج به گرماے پر و بالِ توام️
حاصلِ تفریقِ دستانم ز دستت بی کسیست! جمع کن این شوخیِ بی مزّه را... ️️️
امروز بیش از هر وقت دیگر زنده ام و نفسی که خون مرا تازه می کند تو یی...
من از آن روز که دربند تؤام آزادم...️
. پیش رویت ، دگران صورت بر دیوارند
برای با تو بودن نه مهلت میخواهم نه بهانه تو همیشه درقلبم ماندگاری من وتو وقتی کنار همیم قشنگترین ترکیب دنیاییم️ ️️️