تو آن بوسه ای که هرگز از لبانم نمی افتی
سر انجام... روزی خواهی بارید بر دلتنگی هایم، مدتهاست چترم را بسته ام
دنیای بی او نه چشم لازم دارد نه پنجره
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست ، هشیار و مست را همه مدهوش می کنی؟
ما سالهاست غیر زمستان ندیدهایم تقویمها دروغ نوشتند از بهار...
آدمها یک زمانی در یک جایی ناخواسته خودشان را جا میگذارند و میروند
آدامسا بهمون میفهمونن هیچ شیرینی ای موندگار نیس
منو تهدید به رفتنش کرد ، آروم در گوشِش گفتم راه رو بلدی یا نشونت بدم
ظاهر آراسته ام در هوس وصل، ولی من پریشان تر از آنم که تو می پنداری
لعنتی میشه بگی چه حسی داشتی وقتی الکی میگفتی دوستت دارم...
بگذار به تو فکر کنم و دلتنگت باشم...
خوشبختی اینه که یکی باشه باهاش از ته دلت احساس آرامش کنی.
تو بهار روزای زمستانی منی
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
رفتنت چون بودنت تکرار رنج زندگی است مثل جای خالی ساعت به دیوار اتاق
من نمیدانستم معنی هرگز را تو چرا بازنگشتی دیگر...؟
از مرگ نمیترسم، من فقط نگرانم که در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم
کسی چه میداند؟ شاید همان دو خطِ موازی باشیم، که انتهایمان رسیدن است...
بیدار مانده ام که تورا مثنوی کنم اسوده تر بخواب!عزیز دلی هنوز!
سیل/بند پاره شد/دانه دانه تسبیح
ظلم است مرهم لطف از ما دریغ کردن چون داغ سوزناکیم چون زخم دَردمندیم
من دلم پیشِ غریبی ست که نامش وطن است
دلم به بودنت گرمه رفیق من تولدت مبارک باشه و الهی که صد ساله شی
کاری ندارم کجایی چه میکنی... بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود...