دِلخون تَر از اَنار، اَناری تَر از دلم این فصلِ با تو بودن و دور از تو بودن است...
اسم اش را هر چه دوست داری بگذار عشق دلتنگی اما من " دیوانه" توام
آجر به آجر... بند بندم بغض و دلتنگی ست... تنهایی از من آخرش یک مرد خواهد ساخت...
دردِ دل کن که نماند به دلت دلتنگی کوه هم در فوران است به آن دل سنگی
در آخرین عکسمان آنقدر مرا دوست داری که باورم نمیشود " رفته ای "
می گذرد، ولی چه ماند از این پیر سالخورده جز حسرت و دلتنگی...
باز شب آمد و دلتنگے و ماه از چشمان تو چهارده خواهد شد.
من دلتنگی را حنا کرده ام بر دستهایم. تا تو را یاد کنم.
سکوت میکنم اما دلم بی وقفه فریاد میزند چقدر جای تو اینجا خالیست ...
سمتِ دلتنگیِ ما چند قدم، راهی نیست حالِ ما خوب؛ فقط طاقتمان طاق شده...! .
جمعه هم روز بی آزاری بود، اگر هنوز نرفته بودی...
باید به آغوش عکس هایت پناه برد؛ از شر شب های "مطلقا بی تو" ....
. آخرین جمعه پاییز شده، پیش بیا ... به غم انگیزی این روز بیاندیش بیا ...
تمام دلم سرشار از دلتنگیست چقدر دلم را تنگ کرده ای تمام لباس هایم گشاد شده اند
شب و دلتنگی من... غزل چشمانت... بغض سنگین و تپش های دل ویران است همهٔ احوالم...
من همین یک نفرم، در دلم امّا انگار صدنفر مثلِ من از رفتنِ تو غمگینند..!
دو فصل است تقویم دلتنگی ام خزانی که هست و بهاری که نیست
بعد تو، هی چای خوردم، صبر کردم، چای خوردم...
دلتنگی می شود بغض و در نهایت دریاچه نمکی که بر چهره ات روان می شود
دوری ات ، دوری یک شاه ز یک مملکت است غم دلتنگی شب های رضا خان ، سلام
پنجره ی دلتنگی من همیشه به سوی نبودنت باز است!
نمی دانستم تاوان دیدن آن چشم های شبرنگ یک عمر دلتنگی است
تو نیستی و زندگی انگار تعطیل است تو نیستی و ساعت این شهر خوابیده....
شب من ،ظهرها،به وقت دلتنگیست!