شاید پاییز هیچ نسبتی با زنان اردیبهشتی یا شهریوری نداشته باشد اما یک نسبت خونی با زنان آذزی دارد
در روزگاری که به ظلم عادت کرده این چندمین پاییز است که ما دفن شده ایم
برگ ها زخمی/پاییز گنجشک ها را/چال کرد پشتِ میله ها
کاش میشد تموم نشه گرمای آغوشت وسط این همه دل سردی های پاییز
آذر یادش رفته که پاییز است... نمی بارد ، فقط یخ میزند به گمانم کسی به طرز فجیعی تنهایش گذاشته و گرنه اینگونه ماتش نمیبرد...
صبح پاییز/افتاده روی روزنامه ها/آفتاب درون جدول
پاییز جان؛ مهرت که به ما نرسید آبانت هم به غم گذشت دوست داری آذَرت را چگونه ببارم ...؟!
برای پاییز امسال رنگی نمانده...
نگرانم پاییز دارد به نارنج ها می رسد اگر نیایی تمام باغ دق می کند...
پاییز را دوست دارم تو را به من بخشیده...
یلدا آخرین دلبریِ پائیز است… مثل زنی که درست لحظهٔ رفتن, گیسوان مشکی بلندش را باز میکند…! یلدایتان مبارکباد
برگ ها می ریزند/ورق به ورق لای پاییز/فریاد درختان
آذر آمد که روی لبهای پاییز انار بگذارد
و تو بکرترین منظره ای مثل درخت پرتقال که در پاییز به بار نشسته باشد
آتش است و در دل پاییز بر پا می شود این جهان گرم از وجود آذری ها می شود اهل آذر ماه یعنی دوست یعنی تکیه گاه در کنارش روی هر لب خنده پیدا می شود
این پاییز تو را کم دارد برای قدم زدن وگرنه من آدم خانه نشینی نیستم...
آذر آمده که روی لبهای پاییز انار بگذارد و او را به دستهای یلدا بسپارد
چتر باران را /بهم زد / توفان / پیاده رو / رقص پای پاییز
تنهایی نام دیگر پاییز است هر چه عمیق تر برگ ریزان خاطره هایت بیشتر...
و عشق پنهانی ترین راز پاییز است...
پاییز پشتِ خنده ی مان داد میکشد دستِ مرا خیالِ تو در باد میکشد در من...کسی شبیه تو فریاد میکشد حالا کجای شهر و در آغوش کیستی
من متولد بیست و سه آبانم به رسم عادت تولدم مبارک پاییزی که بیست و سومین روز از آبان آن سهم من است
اندوهت را به برگها بسپار! واپسین روزهای پاییزت بخیر، دوست چهارفصل من! یلدایت پر از مهربانی
بیائید تا در بلندترین فرصت شبانه از هزار رنگی پاییز به یک رنگی زمستان برسیم یلدا مبارک