در حیاط شاخه های *ظهور* قد کشیده اند مادر می گوید بیا خوشه ها را له کنیم
مشت خاکی بر جای خواهم نهاد به قدر بنفشه ای که بنشانی
بی تاب ام کاش بر می گشت تاب کودکی
مردم از آن دم که با مردم چشمان تو در گیر شدم
بیا که *شعر *هایم مغزم را خورده اند بس که حرف آمدنت را می زنند!
به تنگ آمد دلش ترکید...... انار
آشناست به بوی قدم هات کوچه
در یک رستاخیز ساده! از باورهای پوشالی شاید عاشق کلاغ شود مترسک
سیاه چال! گونه ای با خنده ی ساختگی
رودخانه خشک شد و ماهیان مردند سنگها اما حمام آفتاب گرفتند!
دچار یعنی دو پا داشتئه باشی اما برای رفتن این پا و آن پا کنی
تو مرده ای و مرگت کوهی است که هر چه بر آن خاک می ریزم بزرگتر می شود
چشمه از رفتن نمی ماند حتی گر با هزاران سنگ پایش بشکنی
اندیشه ی پرواز سهم قاب پرنده
برایت تمام راه های نرفته را دویده دلم و تو هنوز آن محال ساکنی
باران تمام مرا ششت جز دلم که جای پای توست
وقتی ابرهای سیاه بیایند ماه در آسمان نیست در برکه نیست در چاه نیست
از قبیله چوبها دود بر خاست آنها به مرگ علامت می دادند
دفترم را بر می دارم و شعر هایم را نگاه میکنم صدای بچه ها می آید
چشمهایم را نخواهم شست تو را باید همانگونه ببینم که بار اول دیدم
یک جا بمان نگاه گندمزار به هم می ریزد
من خواب های زنی هستم که بر طاقچه می تابد
طرح زیبایی در سر ابر است آبشاری به عظمت دریا
سوری بپاست در ٍثور گل ها صورش دمیده اسرافیل فصل ها