یلدا را باید تا سپیده دم در نگاهت نشست خالدبایزیدی(دلیر)
زیان من ندیدن ناوک مژگانت در بلندای شب
امروز خدا پرنده کوچکی شد که تنهایی ام را می خواند
یلدای موهایت هرگز مباد بدست باد
رسیده اند دوستت دارم های کال با آمدنت
آنقدر دورافتاده ام ازتو... بیداد کرده تب در جانم
در کافه ی قرارمان صندلی خالی نبودنت را فریاد می زند
آینه خیالت را گیسو می بافد انتظار پنجره کی می آیی
نزدیک ترین حس دوری دست های گرم تو
درقصر شیرین مى افتد گاهى اتفاق تلخ
درپس خاطره ها باران بوسه میزند ردپای قدم های تورا...!
دستان ماه کوتاه نوازش نمی شود گیسوان شب
کاش حبه ایی قند حل می شد در طعم تلخ روزهای من
موهات باد را به بازی میگیرد وای به حال من...
می پیچد شاخه ی غم به پای دل پاییز می کند برگ برگ تن را
می زند نبض زندگی از درخشش گونه های یاس بر شبنم عشق
چشمانت نور می پاشد در شهر دل عشق طلوع می کند
هر شب شعر می بافم گرم میشوی و من خیس از باران
هزار هزار ابر به دنبالم رهایم کن باران شوم
گرگ هم که باشی تنهایی گوسفند ت می کند مهدی علی پور
به جهنم بگذار در آغوشت بسوزم
هوای ابری ام! بارانی ات را به تن که می کنی ناودانی ها شاعر می شوند
زندگی شاید صدای کوچه ی غمگین ست که تنهایی زنی را در خود حل کرده است
پر از تنهایی بود ایستگاه جا خالی دادند مسافران زندگی