تنها پیغمبری که به آن ایمان دارم چشمان توست بدون کتاب معجزه آوردن کار هرکسی نیست
بعضی وقتا باید فراموش کرد و رد شد
هر چه عاقل تر میشی، کمتر حرف میزنی
اندکی ازتو... تمام می کند ناتمام مرا
به هرکه می نگرم طالب دوام بقاست مدار خلق به فکر محال می گذرد
دو روزه فرصت وهمی که زندگی نام است گر از هوس گذری بی ملال می گذرد
دوستت دارم و گلدان شانه هایت را هر روز با بوسه هایم سیراب می کنم
صرّاف سخن باش و سخن کمتر گوی چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی
آنکه رخسار ترا این همه زیبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من نخواهم جان پرغم را تویی جانم به جان تو
چه جمله ی قشنگیه: باغبانی دل سبز میخواهد
خاک را زنده کند تربیت باد بهار سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم
عشق وقتی برسد عقل به شک می افتد تو دعا کن که بیافتد، به تو اما برسم
یک لحظه زندگی تو از دست می رود وقتی کسی که هستی تو هست می رود
اگه دل تنگی میتونست دلیل مرگ باشه من روزی هزار بار میمردم!
نشاط این بهارم بی گل روبت چه کار آید تو گر آیی طرب آید بهشت آید بهار آید
عذرخواهی بعد از دل شکستن مانند انداختن ماهی مرده در آب است
درود بر شرف ابر ها که می گریند برای اینکه دمی غنچه را بخندانند
بدونِ تاریکی، ما هرگز ستاره ها رو نمی بینیم...
چرا من انقد بیش از حد بهت فکر میکنم؟
چگونه بار به منزل برد مسافر اشک؟ که رهزنی به کمین همچو آستین دارد
قهر است کار آتش گریه ست پیشه شمع از ما وفا و خدمت وز یار بی وفایی
کُنون که صاحب مُژگان شوخ و چشم سیاهی نگاه دار دلی را که بُرده ای به نگاهی
از ما چه مانده جز نفسی تلخ و سوخته آن هم به یاد توست که گه گاه می کشیم