خسته از نامردمی ها در مسیر روزگار از نفس افتاده بودم عشق دستم را گرفت
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
تا نیفتادم نفهمیدم که شادی می کنند دشمنانم بیش، اما دوستانم بیشتر
لااقل خودتون مثله دوست دارماتون فیک نباشید(:
اتفاقای خوبم تا افتادن ،شکستن
چشم و ابرو و رخ یار چه زیباست ولی من گرفتار لب و فتنه ی یک خال شدم
لبخند بزن آرام بخش سر گیجه های من
تو حرف بزن که روزگار صدایش قشنگ شود
هرچه دوری کرده باشی عشق مثلِ بومرنگ بی محابا می کند سویت کمانه بیشتر
به سلامتی قسمت که هر موقع به ما رسید شد حکمت :)
من روی دِل تو کار کردم یک عُمر امّا نشذم سنگ تراشی قابل...
دلَم دیگر به این عشق ها گرم نمی شود باید به مادرم برگردم اتفاق است دیگر ...!
مِهرت به دلم ، همیشگی خواهد بود
چو ز چهره برگشایی تو نقاب، عقل گوید قلم است و نرگس و گل نه دهان و چشم و بینی
تاخت می زنم... بوسه ای از چال گونه با دوگوجه سبز
به آسمان که رسید نخ آبی تمام شد کوبلنی که می دوزم
نقش چشم آبی ات آخر مرا نقاش ساخت هر چه پنهان کرده بودم دیدگانم فاش ساخت
اون پوله که از حسابم بره ناراحت میشم، شما لطف کن درم ببند سوز نیاد ..
مرغ دلم پر می کشد اندر هوای دیدنت آرام جان باز آ، که من مشتاق آن خندیدنت
داغ ماتم هاست بر جانم بسی در دلم پیوسته می گرید کسی!
با من به گذشته بیا دارم از حال می روم !
ترسم که چشم تا بگُشایم، نبینمت مژگان ز بیمِ هجرِ تو، بر هم نمی زنم
به زنها باید گفت یادشان آورد که بودنشان حال زمین را خوب میکند ...!
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد