متن کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات کوتاه
خود کلیدی ،
به خود آ
از بند قفل
رها
دیوانه وار می پرستمت زیبایم
مانند خستگی پس از سفری یک ماهه...
تمام عصب های تنم بی حس شده اند...
نویسنده: vafa \وفا\
سخن را تمام کن...
همیشه آرام بودن و خونسردی ب معنی برنده بودن نیست...
گاهی آرامی...
چون دیگر راهی نمیبینی...
تمام شده میدانی...
اما...
شاید هنوز راهی باشد..
همیشه..
راهی..
میماند..
نویسنده: vafa \وفا\
سال ها گذشت تا فهمیدم من...
من هستم..
ن فرزند عمو..
ن فرزند خاله..
ن نوه فلانی..
و ن برادر زاده و خواهر زاده شخص دیگر..
من، من هستم..
کسی برای خودم..
منحصر ب خودم..
با خلقیات خودم..
من..
بی همتا هستم..
همانطور ک ت بی همتا هستی..
جهان ما...
حرف زیاد است..
شنونده ها کم شده اند..
درد زیاد است..
درمانگر ها کم شده اند...
بغض زیاد است..
شاید دست هایی ک اشک ها را میگرفتند کم شده اند..
اما..
شادی..
زیاد است..
شاید چون چشم دیدن شادی کم شده است...
نویسنده: vafa \وفا\
قدم زنان میان کوچه های نیمه زنده شهر میگشتم..
گرد مرگ را نصفه و نیمه پاشیده بودند...
کم و بیش بودند کسانی ک میرفتند و می آمدند اما..
ت نبودی..
ن میرفتی..
ن می آمدی..
چشم انتظارت بودم..
در خیابانی قدم گذاشتم ک با ت قدم زدم.. بدون این ک...
ی روزایی با تموم وجود میخندیدم...
الان با تموم وجود نگاه میکنم...
از روزی میترسم ک..
با تموم وجود کنار بزارم...
نویسنده: vafa \وفا\
خیابان شلوغ بود و راه طولانی..
ترافیک بود و خستگی..
اصلا همه چیز دست ب دست هم داده بود تا من چشمانم را برای لحظه ای روی هم بگذارم....
ترافیک را ب قدری طولانی میدیدم ک فکر نمیکردم تا حداقل نیم ساعت دیگر راه باز شود..
شیشه تق تق صدا...
قدم زنان از کنار مغازه های کوچک و بزرگ میگذشتم..
کودکی را دیدم ک با لباسی پر از گِل گریه میکند..
نزدیک رفتم تا دلیل اشک ریختنش را بپرسم..
تا نزدیک شدم اشک هایش را پاک کرد و گفت
«چه عجب یکی اومد نزدیکم!!!!»
لبخندی روی لب هایم نقش بست.....
محبوب من چشم های محترم شما تمام غرور من است