متن کتاب نوای احساس
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات کتاب نوای احساس
برشی از غزل ۹۰ کتاب نوای احساس:
کشتیِ جان، در ورطهی غمها شکستهستو
دیگر قدمهای دلم را هیچ، ساحل نیست
با اینهمه، پژمردگی، انگار ماوایم
جز خفتنِ هموارهها، در بسترِ گِل نیست
بیتی از غزل ۹۰ کتاب نوای احساس:
پیراهنِ تنهاییِ من، پارگی دارد
«بهرِ رفو کردن» ولی، سوزن به منزل نیست
بیتی از غزل ۹۰ کتاب نوای احساس:
احساسِ شعرم، درد دارد، از نبودِ «عشق»
با که، بگویم که: مرا یک یارِ همدل نیست؟
بیتی از اشعار الههی احساس:
شعرِ سپیدِ من برای سرخیِ دل نیست
از دل سرودن هم؛ یقین، یک کارِ مشکل نیست
برشی از غزل ۴۶ کتاب نوای احساس:
من با نهانو، نای جانِ عاشقِ خود، صادقم
با باورِ قلبِ تو وُ، با هر کسی؛ در هرکجا
اینگونه هم دارد درونم، انتظار از: مردمان
با من کنند آنها، به مانندِ خودم، همواره تا
برشی از غزل ۴۶ کتاب نوای احساس:
هرگز تو آن کاری؛ که از دستت نمیآید، نگو
انجام خواهم داد؛ تا، خوشدل کنی، قلبِ مرا!
زیرا، دروغت میکند پژمرده حسّو، حالمو
افسرده میگردد دل از: دنیای نیرنگو، ریا
بیت مطلع غزل ۴۶ کتاب نوای احساس:
دستت به من ده؛ تا دلِ دنیای خوبیها بیا!
از هرچه غیرِ واقعی، بِنْما، دلِ خود را رها!
بیتی از غزل ۱۷۶، کتاب نوای احساس:
خاطراتِ موجِ آشوبِ عطش
هست با دریای ناآرامِ عشق
بیتی از غزل ۱۷۶، کتاب نوای احساس:
خاطراتِ موجِ آشوبِ عطش
هست با دریای ناآرامِ عشق
برشی از غزل ۱۷۶، کتاب نوای احساس:
ثبت میکردی مرا، در دفتری
جنسِ احساسِ صفای نامِ عشق
کرد قلبم را، پُر از شورش، دلت
گشت تا همواره دل، در دامِ عشق
برشی از غزل ۱۷۶، کتاب نوای احساس:
نبضِ حسّ ما، در این آشوبِ دل
بود، سرمست از: مُدامِ جامِ عشق
بر لبم، گلبوسههای عاشقی
مینشاندی، با لبی، از کامِ عشق
برشی از غزل ۱۷۶، کتاب نوای احساس:
زیر و رو میکرد و آشفته، مرا
هر تپش؛ با هر نفس، آلامِ عشق
دردی از جنسِ محبّت، در دلم
نقش بست از: خاطراتِ شامِ عشق
برشی از غزل ۱۷۶، کتاب نوای احساس:
از دلِ شب؛ تا به مهرِ بامِ عشق
بود بیدار این دلِ همگامِ عشق
در شبِ شور و، تپش، افتاد بر
ساحلِ سینه، صدای گامِ عشق
برشی از غزل ۱۳۹، کتاب نوای احساس:
در گوشِ احساسم، محبّت میسرودی
شیرین سخنهای تو باارزش؛ چو دُر بود
میخورد، قلبِ من، از احساسِ تو آبی
آن شب که ماهیِ دلت، بیخواب و خور بود
برشی از غزل ۱۳۹، کتاب نوای احساس:
آبِ محبّت را دلم میکرد، احساس
آبی که بس شفّاف بود انگار، کُر بود
در سینهات، آتش فروزان بود؛ آری
مِهرت چو آتش؛ پُرشرر، در حالِ گُر بود
از کتاب نوای احساس:
آن شب که ماهیِ دلت، بیخواب و خور بود
دریای احساست، چقدر آبی و پُر بود
در برکهی داغو، عطشناکِ دلِ من
پیوسته ماهیِ تپش، سرگرمِ سُر بود
از کتاب نوای احساس:
کشتیِ جان، در ورطهی غمها شکستهستو
دیگر قدمهای دلم را هیچ، ساحل نیست
با اینهمه، پژمردگی، انگار ماوایم
جز خفتنِ هموارهها، در بسترِ گِل نیست
از کتاب نوای احساس:
دردِ دلم، دلمردگیهای مداوم هست
دستی برای عاشقیهایم، حمایل نیست
پیراهنِ تنهاییِ من، پارگی دارد
«بهرِ رفو کردن» ولی، سوزن به منزل نیست
از کتاب نوای احساس:
شعرِ سپیدِ من برای سرخیِ دل نیست
از دل سرودن هم؛ یقین، یک کارِ مشکل نیست
احساسِ شعرم، درد دارد، از نبودِ «عشق»
با که، بگویم که: مرا یک یارِ همدل نیست؟
از کتاب نوای احساس:
بیتوجّه، گشتهای؛ باز این دلم، میتپد و
جز تو بحرِ باورم را، شورشآموزی نیست
بیتو در شهرِ دلم، مهرِ جهانسوزی نیست
عشق هم، بیتو؛ گلم! «آشِ دهانسوزی نیست»
از کتاب نوای احساس:
بیمروّت! کاسهی خون شد دلم، از دستت
جز همین خونِ جگرخوردن، مرا روزی، نیست
از کتاب نوای احساس
بیترحّم شد دلت، نسبت به دنیای دلم
در سرای سینهات، احساسِ دلسوزی نیست
از کتاب نوای احساس
بیتو در شبهای من، ماهِ دلافروزی نیست
بیحضورِ «تو»، مرا، مهرِ جهانسوزی نیست
بیوجودِ خیزشِ امواجِ بیتابِ عطش
وجد و حالی در دلِ دیروز و امروزی نیست
هدیهای، گر میدهی، تنها کتابی ده مرا
خاطراتش ماندگار و، حسّ آن، گیرایی اَست