تورا جون جان خود میدانمت
پسورد قلبم شده اول اسمت
سایهام عاشق سایهات شده میخواستم ببینم آیا میتوانیم همسایه شویم؟
بی ثواد بودم! که تو را یار خواندم
من معنی عشق زا با تو فهمیدم
دوستت دارم بهایش هر چه هست روی چشمانم
آدم دوس داره رو بعضیا بنویسه این مال منه️
تو اوج خوشگذرونی بهت پی ام میده دلتنگتم این دیگه خیلی دوستت داره..!
عشق یعنی از نگاه کردن بهش سیر نشی حتی وقتی اون نگات نمیکنه
فکر تو دریاست و من شنا نمیدانم
پلکی بزن... بیدار شو صبح است و وقت زندگی
رفتی توی وجودم...
تو همانی که رگ خواب مرا میدانی
با غمت گاهی نباید ساخت باید گریه کرد...
بہ اندازهٔ یڪ شب خوابِ راحت و یڪ روز خیالِ راحت در آغوشم بگیر خدایا…
من اینجا درست وسط پاییز ایستاده ام و دارم برگ به برگ دوباره عاشقت می شوم
زمان آدمها را عوض نمیکند... زمان حقیقت آدمها را آشکار میکند....
و چای دغدغه عاشقانه خوبی ست برای با تو نشستن بهانه خوبی ست
آخرین منزل ما کوچهی سرگردانی است دربهدر، در پی گم کردن مقصد رفتیم .
عشق یعنی در میان صد هزاران مثنوی بوی یک تکبیت ناگه، مست و مدهوشت کند..!
از زندگی آموختم تا با کفش کسی راه نرفتم، راه رفتنش را قضاوت نکنم..
تو نباشی من از آینده خود پیرترم
حزن، پنجره ای بخار گرفته بین خویشتن و جهان است.
زن عشقی را که برای آن گریسته است هرگز فراموش نمی کند...