آرزویِ دلِ بیمار مَنی صحتی ، عافیتی ، درمانی ...
من بودم و دل بود و کناری و فراغی ... این عشق کجا بود که ناگه به میان جَست ؟!
ما گرفتار عادت زیستن شدهایم ، پیش از آنکه به اندیشیدن عادت کنیم ...
طرحِ لبخندِ تو پایان پریشانیهاست ...
در من سرد شد دو فنجان چای که قرار بود با هم بنوشیم
کاش انقدرى که من دلم واسش تنگ میشه ، اونم دلتنگ بشه واسه م
گنبدت دل می برد وقت ملاقاتی بده
پاییز فقط با تو قشنگتره
دیروز که رفتی... خدا گریه کرد و همه اسمش را باران گذاشتند...
خاطرات عطر میپراکنند وقتی شهر خیس میشود.
من بی تو همان پاییز همیشگی ست... بهارم می شوی؟!
توی دنیا فقط تو خوب میکنی حال منو...
چه رفتن ها که می ارزد... بهبودن های پوشالی!
متروکه بماند دلتان بهتراست پای آدمیزاد به هر جایی که برسد نابودش می کند
الان دیگه سخت ترین کار دنیا ، صبحها بیدار شدن نیست، شبها خوابیدنه..
آرزوی دل بیمار منی
به خدا که وصل میشوی، آرامش وجودت را فرا میگیرد.
به هوایی که دهد مژده تو جان بدهم
دوستش دارم ولی این راز باشد بین ما هر کسی را دوست دارم زود شوهر میکند
آن بهشتی که همه در طلبش معتکف اند من کافر همه شب با تو به آغوش کشم
اصفهان با آن همه وسعت شده نصف جهان یک وجب قد داری و کل جهانم گشته ای
شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد هر چه خوبی بکنی با دل تو بد باش
از زندگی آموختم ... تا با کفش کسی راه نرفتم؛ رفتنش را قضاوت نکنم...
حال من حال اسیریست که هنگام فرار یادش آمد که کسی منتظرش نیست نرفت