متن اشعار زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار زهرا حکیمی بافقی
برشی از غزل ۱۳۹، کتاب نوای احساس:
در گوشِ احساسم، محبّت میسرودی
شیرین سخنهای تو باارزش؛ چو دُر بود
میخورد، قلبِ من، از احساسِ تو آبی
آن شب که ماهیِ دلت، بیخواب و خور بود
برشی از غزل ۱۳۹، کتاب نوای احساس:
آبِ محبّت را دلم میکرد، احساس
آبی که بس شفّاف بود انگار، کُر بود
در سینهات، آتش فروزان بود؛ آری
مِهرت چو آتش؛ پُرشرر، در حالِ گُر بود
از کتاب نوای احساس:
آن شب که ماهیِ دلت، بیخواب و خور بود
دریای احساست، چقدر آبی و پُر بود
در برکهی داغو، عطشناکِ دلِ من
پیوسته ماهیِ تپش، سرگرمِ سُر بود
از کتاب نوای احساس:
کشتیِ جان، در ورطهی غمها شکستهستو
دیگر قدمهای دلم را هیچ، ساحل نیست
با اینهمه، پژمردگی، انگار ماوایم
جز خفتنِ هموارهها، در بسترِ گِل نیست
از کتاب نوای احساس:
دردِ دلم، دلمردگیهای مداوم هست
دستی برای عاشقیهایم، حمایل نیست
پیراهنِ تنهاییِ من، پارگی دارد
«بهرِ رفو کردن» ولی، سوزن به منزل نیست
از کتاب نوای احساس:
شعرِ سپیدِ من برای سرخیِ دل نیست
از دل سرودن هم؛ یقین، یک کارِ مشکل نیست
احساسِ شعرم، درد دارد، از نبودِ «عشق»
با که، بگویم که: مرا یک یارِ همدل نیست؟
از کتاب نوای احساس:
بیتوجّه، گشتهای؛ باز این دلم، میتپد و
جز تو بحرِ باورم را، شورشآموزی نیست
بیتو در شهرِ دلم، مهرِ جهانسوزی نیست
عشق هم، بیتو؛ گلم! «آشِ دهانسوزی نیست»
از کتاب نوای احساس:
بیمروّت! کاسهی خون شد دلم، از دستت
جز همین خونِ جگرخوردن، مرا روزی، نیست
از کتاب نوای احساس
بیترحّم شد دلت، نسبت به دنیای دلم
در سرای سینهات، احساسِ دلسوزی نیست
از کتاب نوای احساس
بیتو در شبهای من، ماهِ دلافروزی نیست
بیحضورِ «تو»، مرا، مهرِ جهانسوزی نیست
بیوجودِ خیزشِ امواجِ بیتابِ عطش
وجد و حالی در دلِ دیروز و امروزی نیست
از کتاب آوای احساس:
دلم با تو؛ دلت با من؛ ولی تقدیر، این باشد:
خداحافظ کنی؛ امّا، نهالِ مهر، بنشانی؟!
به پیوسته، کنم یادت؛ به همواره، کنی یادم؛
بسوزم در تبِ عشقی؛ که «تو»، خود، مَنْشَأ آنی!
از کتاب آوای احساس:
خداحافظ؛ تمامِ عاطفه، در بیسرانجامی؛
که از دنیای قلبم، خوب میدانم؛ که میدانی!
از کتاب آوای احساس:
خداحافظ؛ نهادِ سادهی حس؛ ای ضمیرِ دل!
مخاطب در نوای بینوای سازِ بارانی!
خداحافظ؛ تو ای موجِ بلندِ بینهایت، مِهر؛
که در بحرِ درونم، شعرِ بیپایانِ دیوانی!
از کتاب آوای احساس
خداحافظ؛ تو احساسِ قشنگِ دلسرودنها؛
معمّای تمامِ رابطه، در شورِ پنهانی!
خداحافظ؛ تو ای یاری؛ که از دردم، خبر داری،
میانِ بغضها و، گریههای شامِ پایانی!
از کتاب آوای احساس:
خداحافظ؛ تمامِ لحظههای حسّ بارانی!
شکوهِ نغمههای مهر، در شبهای گریانی!
خداحافظ؛ صفای شورشِ پیوستهی احساس؛
سرودِ عشق، در شور و شرِ تبهای عریانی!
به نام یگانهی مهرآفرین
عطرهای هدْیهات، در خاطرم جا مانده اَست
بستههای کادویت، در قلبِ زهرا مانده اَست
مینویسم خاطره؛ در دفتری، از جنسِ دل
تا بفهمی، عاشقت، همواره شیدا مانده اَست
در نگاهِ نابِ تو، موجِ صفا، در اوج بود
حالتِ گیراییاَش، در جان، هویدا مانده اَست
بسترِ مهرِ...
هدیهای، گر میدهی، تنها کتابی ده مرا
خاطراتش ماندگار و، حسّ آن، گیرایی اَست
یک کتابِ خوب، استادِ گُلِ دانایی اَست
چشمهای، از جوششِ آگاهیو، بینایی اَست
غمهای دنیا را نکن یادآوری؛ هرگز
تصویرِ شادی نقش کن، چشمِ فلش بک را!
ماهی بگیر از رودهای زندگی، هر روز؛
حتّی بگیر از آبهای گِل، تو اردک را!
«تو» توانِ دل شدی، در جذرِ قلبِ عاشقم
در ریاضیِ دلم، مهرت، مشدّد کردهام
ثبت شد تصویر تو، در قابِ نابِ عاشقی
بهترین سوژه تو هستی و بهین عکّاسِ من
من به امّید صفا، آمده بودم به جهان
پس چه شد،آنهمه احساسِ وفاخوانی
من؟
خانهای ساخت دلم، در گذرِ سیلِ مهیب
خانه، ویران شد از این، خیزشِ طوفانیِ من