متن اشعار زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار زهرا حکیمی بافقی
تو در دریاییترین شهرآشوبِ دل،
دُرّ دلآشوبی سُفتی!
تو در دریاییترین شهرآشوبِ دل،
دُرّ دلآشوبی سُفتی!
به نام یگانهیزدانِ همواره جاودان
بخش نخستِ غزلِ امواجِ درد، پیشکش به:
روان پاک شهیدان انفجار تروریستی،
در گلزار شهدای کرمان.
(تاریخ سرایش: سیزدهم دیماه ۱۴۰۲.)
🌷🌷🌷
بهترین گلبوتههای باغ جان پرپر شدند
میهمانِ آسمانو، صد هزار اختر شدند
بس پدر بودهست، در خطّ شهادت، جان به کف
همچنانکه: مادران...
به نام یگانهی هماره جاوید
بخش پایانی غزلِ امواجِ درد، پیشکش به:
روان پاک شهیدان انفجار تروریستی،
در گلزار شهدای کرمان.
(تاریخ سرایش: سیزدهم دیماه ۱۴۰۲.)
🌷🌷🌷
در کفِ سردِ خیابان، داغ بود امواجِ درد
بس جوان، پرپر؛ بهسانِ قاسمو، اکبر شدند
گوشه گوشه، در خیابان، موج میزد خونشان
غمنشان...
✍ برشی از یک غزل، ۱۳۳ کتاب آوای احساس، پیشکش به پیشگاه پرشکوه حضرت علی اصغر (ع):
دنیای غم بود و، تمامِ لحظهها، دلگیر
گویا برای ماندنِ کودک، زمان شد دیر
در دستِ «تو»، آن کودکِ ششماهه عطشان بود
نامردمان آبش ندادند و، زدندنش تیر
آیا چه بود آخر، گناهِ...
✍ برشی از یک غزل، پیشکش به پیشگاه پرشکوه حضرت علی اصغر (ع):
آن لحظه که: خونِ زلالِ کودکِ خود را
تا آسمان پرواز دادی، درد شد تکثیر
تصویرِ آن صحنه، برای هر دلی سخت است
منشورِ جان میشد به جامِ لحظهها تکسیر
از شرمساری، آسمان گویا زمین افتاد
گردون...
یکی، آمد نوای حق سرود و، رفت
خدای خویش را زیبا ستود و، رفت
اگر چه، مرگِ سرخش غم به جانها داد
به شادی، سوی حق، رویش نمود و، رفت
السلام علیک یا ابا عبدالله
دمیده، عطر تو، در لابهلای شهر
همه، کوچه، به کوچه؛ هرکجای شهر
به دلها، گشته جاری، شورِ ذکرِ تو
به هر ساعت؛ میانِ لحظههای شهر
سرای پاکیو، مهر و، وفا گشته
نهانِ سینهی پُرهوی و های شهر
معطّر، از گلِ یادت شده، هر دم
هوای وسعتِ بیانتهای شهر
به احساسِ ...
مهِ خون آمد و، باز
معطّر، از گلِ یادت شده، هر دم
هوای وسعتِ بیانتهای شهر
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
مهِ خون آمد و، باز
به احساسِ وسیعِ عشق، میآید
صدای نوحههای غمنوای شهر
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
محرّم، آمد و،
به یادت،
چادر و، خیمه،
نهاده، باز
تمامِ دستهای پُرصدای شهر...
محرّم، آمد و، باز
گرفته،
بوی نابِ عطرِ ایمان را،
فضا وُ، هم،
هوا وُ، هم،
نمای شهر...
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
محرّم، آمد و، باز،
چه نوحه میسراید،
با خلوصِ جان،
نوای ناکجای نینوای شهر!
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
محرّم، آمد و،
چه عاشورای سرخی میتپد، از نو؛
به هردم؛
هرکجا؛
در کربلای شهر!
شکفته در دلِ تو ایران
سرورِ باورِ شهیدان
تو سرزمینِ قاسمی و
جوانههای باغ ایمان
زیباست؛ چنان رویاست، دنیای وطن
آبیترِ آبیهاست، دریای وطن
احساسِ غروری میتپد، در دلِمان
وقتی رهد از: «تهدید»، هر جای وطن
وطن هر روز، دردی تازه دارد
درونش، بغض بیاندازه دارد
ورقهای کتاب زندگانیش
مدام از حسّ غم، شیرازه دارد
روان شد در دلم بغضی پیاپی
از این دردی که پیوسته، وطن راست
از امواج غمی که: میخروشد
از احساسِ نَمی که: مرد و زن راست
همچنان تیر کشد، قلبِ تمامِ زن و مرد
از خبرهای غمِ بیگَه و گاهِ وطنم
ای خدا! محو نما، از دلِ ما، غمها را
شاد بنما، تپشِ قلبِ پُر آهِ وطنم
از دلِ دامنهها، سیلِ غمی، سرریز است
اشک جاری شده استاز: همه راهِ وطنم
حسّ جان آه شده؛ شعله کشیده، به نهان
بس که بشنیده دلاز: روزِ سیاهِ وطنم
در غمِ کوچِ پرستوی نگاهِ وطنم
تار شد، دیدهی بیدارِ پگاهِ وطنم
تسلیت، واژهی تلخیست، که جاری شده است
روی لبهای دلِ شعرِ نگاهِ وطنم
وطن هر روز، دردی تازه دارد
درونش، بغض بیاندازه دارد
ورقهای کتاب زندگانیش
مدام از حسّ غم، شیرازه دارد
هماره، بوده «ایرانی» ستوده
هنر، «ایرانیان» را هست و بوده
در آن وقتی؛ که دنیا بیهنر بود
فقط «ایران» هنرمندی نموده