متن کتاب گل های سپید دشت احساس
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات کتاب گل های سپید دشت احساس
zahakimi.blogfa.com
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
مینوازد احساسِ پریشانم
شهرآشوبِ عاشقی را
با تار و پودِ دل؛
تا که شاید
چنگِ آرامش زند
بر تار تارِ مویت
در بسترِ پریشانی!
zahakimi.blogfa.com
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
لالهی قلبم
داغِ عشقت را
پیوسته نهادهاست
در احساسِ لالهگونِ خویش
zahakimi.blogfa.com
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
وقتی
به یاد تنهاییهایم میافتم
دردی
در ناکجای احساسم
زاییدن میگیرد
zahakimi.blogfa.com
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
پیشتر از آنکه
عطش بسوزاند تو را
در التهابی سخت
بگیر جان مرا با عشق
و زنده کن از نو
احساسِ جانم را!
zahakimi.blogfa.com
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
از احساس
چه دیدی
جز غم و اشک؛
که هنوز هم
داری عطش
برای بودنش؟!
zahakimi.blogfa.com
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
به آفتاب بگو:
در خانهی مهر
نفسهای مسیحای احساس را
گرم از محبّت سازد!
zahakimi.blogfa.com
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
عطارد
مامور است بنویسد
واکنشهای احساسِ ما را
در چشمکِ شبهای ستارهبارانِ
عشق و بوسه
zahakimi.blogfa.com
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
رودابهی احساسم
محصور است
در تاریکنای دژی
استوار از نامهربانی
تنها
سُنبلِ رها در بادِ عشق
میتواند
سَمبلی باشد
رهایشِ احساسم را
تا بینهایت پرواز
در رویاهای عاطفه
zahakimi.blogfa.com
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
من/ ستاره ستاره/ عاطفه میچینم/ از شمیمِ گلبوسههایت/ و تو/ نرم نرمک/ در ترنّم بگیر/ چکاوکِ محبّت را/ از نبضِ احساسم!
zahakimi.blogfa.com
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
طلایی احساسم را/ مستور داشتم/ در گنجهای سپید/ از شعرِ عفاف/ تا مهر بچیند/ قدّیسهی باورم/ از بوسههای راستین محبّت
zahakimi.blogfa.com
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
سیبِ قلبت/ سیبلِ دلم بود/ کافی بود/ لبخند بزنی/ تا هوایی شود/ حوّای احساسم/ گلبوسههایت را/ آدم استو/ دلِ احساسیاش!
zahakimi.blogfa.com
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
پیچیده است
عطر نفسهایت
در کوچهباغِ احساسم
پرپیچ و تاب
zahakimi.blogfa.com
تمامِ دوستداشتنهایم را
آوردهام برایت
واژه واژه
«احساس»
کاشتهام به پایت
در تمامِ شعرهایم
درک کن مرا
اگر
نارسایند واژهها
zahra_hakimi_bafghi
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
بانوی احساسم
به مهرت میسراید
نغمههایی را
که همواره میشنوی
از بانوی کوه عشق
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
از خاک آمد
آدمی که خود را
به آب و آتش میزند
تا حسّ عشقورزیاش
با هیچ بادی
بر خاک نیفتد!
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
به باد دادی
احساسی را
که دمادم
«حدیثِ آرزومندی»
با باد میگفت!
امروز که گذشت،
تمام قاصدکهای دشت،
سویت خواهند آمد؛
تا پیامرسانی باشند،
قصّهی ناتمامِ احساسم را!
از احساس چه دیدی،
جز غم و اشک؛
که هنوز هم،
داری عطش،
برای بودنش؟!
پیشتر از آنکه:
عطش بسوزاند تو را،
در التهابی سخت،
بگیر جان مرا با عشق؛
و زنده کن از نو،
احساس جانم را!
سیبِ قلبت
سیبلِ دلم بود
کافی بود
لبخند بزنی
تا هوایی شود
حوّای احساسم
گلبوسههایت را
آدم استو
دلِ احساسیاش!
تمام دوستداشتنهایم را
آوردهام برایت
واژه واژه
احساس کاشتهام به پایت
در تمام شعرهایم
درک کن مرا
اگر
نارسایند واژهها
علی (ع)،
مردِ سبزِ لحظههای سپیدِ مهرورزیست؛
از جنس آیهی نور؛
زلالتر از آبیِ احساس؛
و شادابتر از افقِ سرخِ مهرِ محبت!
در بند عشقت اسیرم
ببین چه سان
ژرفای احساسم
با تکرار محبت
ترجیعبند مهر میسراید
بهار شکوفا شد
در احساسِ سبزی
که تنها تو
بهارانهاش هستی