چاره دردهایت اغوش من است بگذار کمی به زبان بوسه حرف بزنیم ...
گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ! درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد
قلب تو قلب منه دوری تو درد منه خوشی من بودن تو نبودنت مرگ منه
درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد بگذاری برود! آه... به اصرار خودت
تو هر شرایطی دردت به جونم
سخت است... کوه درد باشی و دیگران... به آرامش ظاهرت حسادت کنند...!!
من آن تو تو آن من چرا غمگین و پردردی؟
از همان جا که رسد درد همان جاست دوا
گرم را بر عکیس کن تا بفهمی دستانت نباشند من به چه دردی دچار میشوم
در شهر هر چه می نگرم غیر درد نیست
درد بی درمان شنیدی؟؟ حال من / یعنی همین!
هر که خود داند و خدای خودش که چه دردیست در کجای دلش
زندگی درد قشنگیست! بجز شب هایش ... که بدون فقط حال پریشان دارد...
آن طبیبی که مرا دید در گوشم گفت درد تو دوری یار است به آن عادت کن
شده آیا به کلنجار نشینی که چه شد من به این درد پر ابهام دچارم هر شب
درد را می شستند سازهای بی صدا در چنگ رود
* آه * درد را کشیدم
گویند که چون می گذرد هیچ غمی نیست اما که والله / همین درد کمی نیست...
گاهی باید تو برق چشاش خیره شد و گفت دردت به جونم
درد دارد که خودت علت لبخند شوی و دلت در همه حالات پر از غم باشد...
درد ها دادی و درمانی هنوز
کاش من هم یک در بودم! و به رفت و آمد این همه درد عادت می کردم.
درد می شستند سازهای بی صدا در چنگ رود
جهنم چیست؟ جز بودن میان دیگرانی که نمی داننددردت را نمی فهمند حرفت را...