با به هنجاری است که میتوان نابهنجاریِ ستُرگِ روحانی بودن را درمان کرد.
نیمه شب کمی روشن شده با یاس سفید
انتظار/لانه کرده کنج اتاق/شب/سر و تن میشورد/در باران پاییزی .
اندیشه ی پرواز سهم قاب پرنده
باران تمام مرا ششت جز دلم که جای پای توست
از قبیله چوبها دود بر خاست آنها به مرگ علامت می دادند
موریانه نه! این کابوس تبر است که درختمان را ذره ذره می خورد
پیاده کن آدمی را که تو را دربست نمی خواهد...
اما همه ی راه ها که با پا پیموده نمی شوند دستت را به من بده...
ببخش باران تو هی میباری و ما هی شسته نمیشویم!
به کسی... نرسیدم که خیلی به من می آمد..!
با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است؛ چای می نوشید و قلب استکان می ایستاد
فرقی ندارد روزهای تابستان یا شب های زمستان بی تو همه چیز طولانیست
دلیل حال خوبمی نفسم
تو تکیه گاهمی
دختر است دیگر... با کوچکترین لحن سردت دلش میگیرد...
خانوم قلب قاپ من ترا عاشقانه دوست دارم
تا حالا با ساقه طلایی افطار نکردید عاشقی یادتون بره..
ما قسمت حالیمون نیست یامالهممیشیمیامیمیریم...
صبح یعنی بغلم باشی ومن قبل ازتو بنشینم به تماشای طلوع چشمت ️️️
تو بهاری؟ نه بهاران از توست ... ️️️
آنقدر این روزها سرگرم دوست داشتن توام که گاهی یادم میرود زندگی کنم
سر کشیدم تو را... و تشنه ترم ...
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید