عشق جان است... عشق تو جان تر
یک استکان پر از چای و حس بودن باهم نمیدهم به جهان این خلوصِ چایِ دوتایی
دوستت دارم نه از روی شکم سیری به تو آنگونه محتاجم که جوانه ای به نور
ما را هنر چشم تو عاشق بنمود..
دست هایت سرنوشت من است رهایشان نمی کنم
یهو چِش وا کردیم دیدیم دلمون واسش ریخت، مثِ برگای پاییز..
قلب مانند گل است فقط در زمان درستش باز میشود...
هم شاه منی هم جان منی
مرهم جان من تویی
یه روز یه خار باعث میشه از همه ی گلای سرخ بدت بیاد...
با قهر بگویی که ببین! من رفتم اما نروی همین حوالی باشی
گفتنی ها را نگفتم تا ... ترک برداشتم
مادر کلمه ای که در همه زبان ها به عشق تعبیر می شود.
نیستی در کنار من اما،بوی آغوش می دهد عکست
شارژ شگفت انگیز فقط بغل تو
از بس که مواظب بودم کسى را نشکنم به خود که نگاه میکنم تکه تکه ام...
از وسعت تنهایی ام آنقدر بگویم تنها کس من بودی و من هیچ کس تو
- تنها زندگی میکنی؟ + نه، یاد کسی با من است...
ضامن که رضا باشد من آهوی دربندم... آقا بطلب حتما کم می کند از دردم...!
خدا جونم شوهرمو از شر دخترای سلیطه حفظ کن
عشق یعنی کودتای چشمان تو در قلب من
به خدا بارون که میزنه آدم تنها ، تنها تر میشه
چمدان دست گرفتم که بگویی نروم تو چرا سنگ شدی راه نشانم دادی ؟
و من عاشقت شدم عشقی که کسی از آن خبر ندارد جز آنکس که تو را آفریده...