اینقدر کز تو دلی چند بود شاد، بس است زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد
دوزخ از سردی ایام بهشتی شده است می کند جلوه گل فصل زمستان آتش
دلبر و یار من تویی رونق کار من تویی باغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من
هرگز قدم غم ز دلم دور نبودست شادیست که او را سر و برگ سفری هست
گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست تا ریشه در آب است امید ثمری هست
هر شبی در غم هجرت شب یلداست مرا که به سالی به جهان یک شب یلدایی هست
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید چون عشق حرم باشد سهل است بیابان ها......♡:)...
آنکه در باغ دلم ریشه فرو برده ز نو گرچه نوخیز نهالیست ، سراپا ثمر است
از تواَم یا رب فراموشی مباد هرکه می خواهد، فراموشم کند
وادی عشق بسی دور و درازست ولی طی شود جادهٔ صد ساله به آهی گاهی
من چرا گرد جهان گردم چو دوست در میان جان شیرین منست
چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار
ای حضرت معشوقهٔ جانان تو کجای؟ در شعر شبم قافیه بدجور خراب است! ارس آرامی
نشد به اشک خنده ها، زدم به عار گریه ها که من دهاتی غریب میان شهر گریه ام ارس آرامی
جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت مویی نفروشم به همه ملک جهانت
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
مرا ز یاد تو برد و ترا ز خاطر من ستم زمانه ازین بیشتر چه خواهد کرد؟
دلخوش نشسته ام که تو شاید گذر کنی لعنت به شایدی که مهیّا نمی شود
زمستان است و بی برگی بیا ای باد نوروزم بیابان است و تاریکی بیا ای قرص مهتابم
چون موی تو یلدا و لبت پسته ی اعلاست امشب گل هر جمع که باشی دلم آن جاست
غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبود هرزه سودایی بود
روز وصال دوستان دل نرود به بوستان یا به گلی نگه کند یا به جمال نرگسی
به یک کرشمه توانی که کار ما سازی ولی به چاره بیچارگان نپردازی