شعر سپید
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر سپید
✍🏼شب و دلتنگی
شب را هرَس کردند
شاخہ های تاریکی
در تلاجن وهم انگیز سکوت
رشد کرده، قد کشیدند
و تـا صبح جیر جیرڪ ها
جای خالیِت را غم سرودند
✍🏼خورشید منی
توخورشیدمنی، من روشن ازتو
بخوان شعری؛ شکر پاشیدن ازتو
توچون گل باشی؛ وبوییدن ازمن
لب ازمن بوسه ای برچیدن ازتو
کفش های شعرم ✍🏼
نیستی، کفش های
شعرم تنگ شده
پای احساسم تاول زده است
چگونه مسیر رسیدن
بـه تو را طی کنم ...
سیستان زیبا
چارهای باید نمود از، بهر این خاک کهن
آنچه در دل مانده بر جا، غمگسار زابل است
آسمانش هست خاکی و روان آبش ز دود*
،هیرمندِ* تلخ کامم درکنار زابل است
بوده آبش چون تگرگی سرد و شیرین در بهار
گشته هامون خشک و جانم در حصار زابل...
امروز هم حال دلم،،،،
امروز هم حال دلم بسیار طوفانیست ،،
ماندم گرفتار واسیر واژه های گنگ،
گیرکرده ام در کوچهٔ بن بست و باریکی
رو به دیواری بلند افتاده ام در بند
دنیا برایم سرد وخاموش است چون زندان
مجنون ومحدود م به یک خودکار
یک کاغذ ویک گوشه...
زانو به بغل ، به گریه فریاد زدم
از جور زمانه خسته فریاد زدم
با چشمهٌ اشک به انتظارش هر شب
با یاد کسی که رفته فریاد زدم
خیره شوم به چشم تو
تا که نظر کنی مـرا
محبوب من
مرا ببر!
به دشت سبز آغوشت،
آنجا که طبیعت،و آسمان،
چهره و شمایل تو را میگیرد.
مـرا ببر! به کرانه ی کوه های بلند
تا آرامش را در کوه پیدا کنم
محبوب من
زنجیرههای ناامیدی را،
از پاهای...
مادرم
گیسوان سفیدش را
با شانه ای که
بوی غم میدهد
آهسته میبافت
هر تار مویش
نخی، ست بر پرده ای
که فردا را پیش
چشمانم میدوزد.
شب یلدا
شب یلدا شب غم ها شکستن
به شادی در کنار هم نشستن
شب دیدار ، شب از عشق گفتن
شب بخشش، شب از هم گذشتن
آدینه دلتنگی
جمعه هادلتنگـی درآغوشم
چَنبَره مـی زند
باز قصه ۍ تـلـخ انتظار
راوی لحظه هاۍ آدینه ام است
چاۍهل دار دَم کرده ام
می نوشم ...
دل بـا خیالِ بودنـت
بهانه ۍ تـو را دارد
همچون کودکی که بهانه ۍ
بستنی می گیرد در
هوای گرم تابستان
بـازآ انـدکـی...
رویای فردا
از نگاهت میتراود زندگی رویایِ فردا را
میرباید هر دلِ عاشق جمالِ نابِ لیلا را
زِ تصویر تو می سازم چنان رویای زیبا را
که هر عاشق در آن بیند قشنگی زلیخا را
آفتاب روشن چشمِ تو، جانم را جلا بخشد
به یک لبخند میگبری زِ جانم جمله...
دل اگر عاشق چشم تو نگردد سنگ است
خنده بی قاب نگاه تو شبیه چنگ است
همچو یک مصرع باران زده در پشت سکوت
تو نباشی غزل و قافیه ها دلتنگ است
✍🏽 چامک
تو که باشی
تو که باشی وقت خودش دست
از دویدن میکشد
و ثانیهها روی لبانت مینشینند
تا بوسه بگیرند.
دستت که به دستم خورد
مثل شکفتنِ یک ستارهی تازه
تمام جهان با نفسهای من روشن شد.
چشمهایت چنان سرشار از
شب یلدا هستند
که هر تارِ موی...
«رقصِ جان»
امروز
زمین به تپش افتاده است
و هر برگ،
چون دستِ عاشقی
به هوا بلند میشود
امروز
باد،
دفی در دست دارد
و باران،
سماعِ بیپایان مینوازد
امروز
دلها
از غم رها شدهاند
و در دایرهی نور
میچرخند،
میچرخند،
میچرخند...
امروز
شادی،
نامِ دیگرِ خداست
و رقص،
ترجمهی...
اکنون می توانم
پیاده شوم
از قطار زمان
و برگردم به شرجی گیسوانت.
به صفحه بعد می روم
تا کودکِ ابر
برسد به پاهای ترک خوردهِ کویر
و پنجره ای دل بسته
به بانوی نسیم
ومرا می برد به میهمانی نخل های سوخته
به تماشای مرثیه ها
می ریزد
از نگاهم
قطره
قطره
نور
بر سنگفرش رویا
آنجا که نواخته می شود
شعر
در جغرافیای چشمت
«کتابِ بیپایانِ عشق»
موهای زن،
نه تنها برای مردش،
که برای جهان،
رازِ بیپایانِ عشقاند؛
هر تار،
رودیست که به دریا میریزد،
هر عطر،
یادگاریست از بهار جاودان.
شانه زدنش،
بافتن نیست،
پرواز است؛
و مرد،
در میانِ زلف،
خود را گم میکند
تا دوباره
خود را بیابد.
هر موجِ...
جهان
پیش از تو
جهنمی بود
بیپایان.
تا تو آمدی،
آسمان بر زمین گره خورد
و زمان،معنایی دیگر یافت.
ای دردانه خلقت،
ای که ماه از رخسارت تابیدن آموخت..
ای که عطر بهشت در دامنت پیچید،
آفرینش برای جلوهات سر بر خاک سایید.
غربت تو
از همه سو روایت میشود:...
شب آمد...
شمعی روشن شد در سکوت
شعله رقصید ..
قلم لغزید ..
غزل جوانه کرد
لبخند شکوفه زد
کسی در گوش خانه
لالایی عشق خواند
شربت شیرینِ مهتاب
بر لبهای تشنهٔ ایوان چکید
و حلاوت این لحظه
در دل پنجره نشست
هرم عشق انشا شد روی شیشه ها
اتاق...
اتاقِ من
جهانِ کوچکِ من است
که در آن
اندیشه به برگ تبدیل میشود
و سکوت
به زیباترین سرود.
"تو ناز میکنی "
تو ناز میکنی
و پس از آن، تمامِ شهر
به بازارِ خیال میآید،
که نازِ تو را بخرد.
من اما،
نه در معامله،
که در گلخانهی عشق،
نازِ تو را میکشم؛
چون نرگسِ خسته،
چون نسترنِ روشن،
که هر دم در هوای تو میشکفد.
این منطقِ...